از سفر زمستانه ی ما به بندرانزلی در ماه بهمن تصاویری را که پیش رو دارید با شما شریک می شوم. البته در کودکی من منظره ی شهر با امروز آن بسیار متفاوت بود









و البته برف زیبا همه جا را سفیدپوش و بندرانزلی را روسفید کرد
بندرانزلی در همه ی فصل ها زیباست اما امیدوارم به دیدار آن در بهار نائل آیید!
لینک تصاویر سفر دیگرم به بندر زیبای انزلی.
خودتان شاهد باشید که ... "زمستان است"!












پ. ن. پارک جمشیدیه در پاییز 1388

این کامنت از جانب استاد گرانقدرمان، جناب آقای دکتر عبدالحسین نیک گهر، برای پستم در خصوص سال نوی چینی، همچون کامنت های دیگرشان که افتخار دریافت و انتشارشان در این وبلاگ را داشته ام ارزشمند است:
"من 23 ژانویه 1938 (برابر 3 بهمن 1316) در تالش متولد شدم. نمی دانم اگر در چین متولد شده بودم از انقلاب فرهنگی اش جان سالم به در می بردم. ازانقلاب فرهنگی وطنم نیمه جان بیرون آمدم و در 30 سالی که از آن می گذرد بیش از 30 جلد کتاب ترجمه و تالیف کرده ام. نکته دوم در باره اژدهای چین: حدود 30 سال پیش در پاریس بودم الن پیرفیت وزیر امور فرهنگی وقت فرانسه دو جلد کتاب در 900 صفحه درباره چین منتشر کرده بود با عنوان: Quand la Chine s ,eveillera... le monde tramblera (وقتی چین بیدارشود دنیا خواهد لرزید). البته عنوان کتاب جمله ای از سخنان ناپلئون اول است. پیشگوئی ناپلئون 200 سال بعد و پیش بینی های الن پیرفیت 30 سال بعد واقعیت یافته است"
پ. ن. به عنوان شاگردی کوچک، به سهم خودم، برای استاد عالیقدر و مترجم برجسته ی کشورمان، دکتر نیک گهر عزیز، آرزوی سلامت و سالهایی همچنان سرشار از موفقیت، و دستآوردهای درخشان علمی و فرهنگی دارم و سالروز تولدشان را خدمت ایشان و اعضای گرامی خانواده شان، صمیمانه تبریک عرض می کنم.
پ. ن. 2- مرتبط با دکتر نیک گهر در این وبلاگ: + و +
نویسنده ی این نکات هوشمندانه و خردمندانه را نمی شناسم، اما به نظرم، همین هاست راز تداوم و بقای آنچه از "عشق"، باقی و عالی است. وقتی این نکات را دریافت کردم قصد کردم آنها را طی پیام ایمیلی، با شریک زندگی ام شریک شوم، اما بعد فکر کردم چرا فقط با او، برای شما هم می فرستم چرا که می دانم شما هم عاشق هستید:
1. راز عشق در تواضع است. این صفت به هیچ وجه نشانه تظاهر نیست. بلکه نشان دهنده احساس و تفکری قوی است.
2. راز عشق در احترام متقابل است. احساسات متغیرند، اما احترام دو طرف ثابت می ماند. اگر عقاید شریک زندگی ات با عقاید تو متفاوت است، با احترام به نظریاتش گوش کن. احترام باعث می شود که او بتواند خودش باشد.
3- راز عشق در این است که هر روز کاری کنی که شریک زندگی ات را خوشحال کند، کاری مثل دادن هدیه ای کوچک، تحسین، لبخندی از روی محبت. نگذار که جویبار محبت از کمی باران، بخشکد.
4- راز عشق در این است که در سکوت دست یکدیگر را بگیرید. کم کم یاد می گیرید که بدون کلام رابطه برقرار کنید
5-. راز عشق در این است که مانع بروز هیجانات منفی در وجودت شوی، و صبر کنی تا خونسردی را دوباره به دست آوری. قلبت را آرام کن. تنها به این وسیله است که می توانی چیز ها را آنگونه که هستند، در یابی.
6- راز عشق در این است که حس تملک را از خود دور کنی. در حقیقت هیچ کس نمی تواند مال کسی شود. شریک زندگی ات را با طناب نیاز مبند. گیاه هنگامی رشد میکند که آزادانه از هوا و نور آفتاب استفاده کند.
7- راز عشق دراین است که از یکدیگر انتظارات نابجا نداشته باشید، زیرا نقص همواره جزء لا ینفک انسان است ذهنت را بر ارزشهایی متمرکز کن که شما را به یکدیگر نزدیک تر میکند نه بر مسائلی که بین شما فاصله می اندازد.
پ. ن. پامج عزیز لطف کرده اند و منبعیبرای این سخنان یافته و برایم ارسال کرده اند که خوب است شما هم بهره مند شوید و از مابقی رازهای عشق نیز مطلع بشوید که تامل برانگیزند. معصوم عزیز هم در کامنت شان اشاره داشتند به این که خوب است گاهی در کنار همه ی ناملایمات و تلخکامی هایی که ما را فرا می گیرد به محبت هم بپردازیم: زمانی برای دوست داشتن!

کافی بود دست سرنوشت، تولد شما را در یک خانواده ی چینی، رقم زده باشد تا نیمه شب امشب (که 23 ژانویه است)، مراسم تحویل سال نو را با خنده و شادی و شکوه تمام در سراسر جهان - هر کجا که اقوام چینی زندگی می کنند- به جشن و رقص و پایکوبی بگذرانید، یعنی سال نوی 2012 که اتفاقاً بر حسب تقویم و طالع بینی چینی، سال اژدها the Year of the Dragon، شناخته می شود، یعنی سال نیک بختی، اقبال خوب، امید، موفقیت و شادکامی! والدین چینی تلاش می کنند حتما فرزندشان متولد سال اژدها باشد تا خوش شانس و خوشبخت بشود.
این متن یادداشت اخیرم است که به عنوان سرمقاله ی نشریه ی سپید (نشریه ی جامعه پزشکی ایران) شماره ی 22 دی ماه 1390 منتشر شده است:
از کودک ایرانی و شاید بسیاری کودکان در سراسر جهان، چنانچه جویا شویم دوست دارد در آینده چه شغلی داشته باشد، به احتمال قوی یکی از پربسامد ترین انتخاب ها در میان انبوهی از مشاغل، "دکتر" شدن است! هر چه از کودکی فاصله می گیرد، این خواسته، عینیت ، شدت و حدت بیشتری نیز پیدا می کند. در پس این "دوست داشتن ها"ی شیدایی، چه بسا اراده و پیگیری آرزوهای ناکام مانده ی والدین را درکار و دخیل بیابیم، که در ثمره و ماحصلِ زندگی زناشوییِ خود، یعنی فرزندان، اعم از دختر و پسر، اینک تصویر ایده آل های از دست رفته ی خود را "متجسم" embodied می خواهد، و فرزند ِ بی تقصیر و گناه ناکرده ی خویش را دستمایه ی جبران شکست ها و ناتوانی خود در دستیابی به زندگی تحصیلی و شغلیِ ایده آلی خویش می سازد.
اما آن چیست که موجبِ این محبوبیت کم نظیر در مورد حرفه ی پزشکی می شود؟ اگر از جامعه شناسِ نوعی بپرسید، خواهید شنید: جایگاه ویژه ی این "عنوان شغلی" در "اذهان" مردم عادی؛ یعنی جایی که ارزش های اجتماعی و فرهنگی تزریق شده از نسلی به نسل دیگر، هدف هایی را در منظر فرد پی ریزی می کند بنا به باوری در بابِ موفقیت، خشنودی، و شادکامی که در صورتِ دستیابی به موقعیت شغلی خاصی، حاصل شده، تلقی می کند. اکثریت افراد جامعه، در نظام رده بندی منزلت شغلی، در نظرسنجی هایی که در ایالات متحده صورت گرفته است- کمابیش مشابه جامعه ی ایرانی - حرفه های "پزشکی" و "حقوق/وکالت" را در صدر اولویت های شان نشانده اند، چرا که، حرفه ی پزشکی همچنان در تصور بسیاری از مردم جامعه با منزلت بالا، پول، تشخص، قدرت، رفاه، انواعِ امتیازات مادی زندگی، و – به عبارت دیگر- هرآنچه خوب و آرزوکردنی است، تداعی می شود، هر چند، مدتهاست که امثالِ من و شما، که از واقعیت های زندگی اقتصادی و اجتماعیِ امروزینِ شاغلین به این حرفه، و حقایق تلخی چون افتِ منزلت، اقتدار، امنیت شغلی، درآمد و رفاه مادی پزشکان، از سویی، و انواعِ مخاطرات، مسائل و چالش های درگیر این حرفه، در دنیای امروزی مطلع تر هستیم، - چه بسا- در آن همه خوبی متصف، تردید می کنیم، و شاید اگر بسیاری ملاحظات را نیز کنار بگذاریم، صراحتاً به این نتیجه برسیم که رشته ی پزشکی، و حرفه ی پزشکی، مدتهاست که دیگر "آش دهن سوزی به حساب نمی آید"! گوش سپردن به درد دل های صادقانه ی برخی از پزشکان جوان حتی، در صورتی که توانسته باشند از مصیبت ِ گرفتار شدنِ به شرایط "بیکاری چند هزار پزشک" در این روزها، جان سالم به در برده و حقوق ماهیانه ای را در حد و حدود "آب باریکه" برای بقای خود و خانواده شان، مهیا و تضمین کرده باشند، به سادگی روشنگرِ این پشت صحنه های نه چندان زیبایِ زندگی اجتماعی و حرفه ای پزشکان در دنیای کنونی ماست، و بی دلیل نیست که تلاش های بی وقفه ی دست اندرکاران برای سرو سامان دادن به وضعیت شغلی و اعتبارِ از دست رفته ی شماری از فارغ التحصیلان رشته های پزشکی، با تدارک دیدنِ موقعیت های شغلی جدیدی چون پزشک قطار، پزشک پارک، پزشکِ فلان سازمان، پزشکِ اینجا و انجا، تلاش هایی نه چندان موفق برای "سرکار گذاشتن"ِ خیل عظیم فارغ التحصیلان پزشکی به نظر می رسد، که مدتهاست سر و سامانی را از مسئولین امر طلب می کنند. سیاست های نه چندان موفق افزایش کمی آموزش پزشکی، بدون در نظر گرفتن تبعات اجتماعی اقتصادی، و زمینه های فرهنگی که در تمایل و همکاری پزشکان جوان، برای جایابی و استقرار در نقاط مختلف پایتخت و نقاطِ به ویژه محروم کشور دخیل و موثر است، در پیدایشِ ناکامی ها، نارسایی ها و تبعات منفی برنامه ریزی های معطوف به لحظه و نه بلندمدت، بی تاثیر نبوده است. از نسبتی از پزشکان جوانِ موفق و شادکام، که بنا به استعداد، قابلیت، و گاه روابط و در مواردی هم ضوابط، در نیل به موقعیت های شغلی مناسب، دچار سرخوردگی نشده اند که بگذریم، هستند در میان پزشکان عمومی، کسانی که به قابلیت ها و استعدادهای نهفته ی خویش باور بیشتری داشته، و فارغ از نگاه های متحیر اطرافیان و متعجبِ در و همسایه، سمت و سویی دیگر را پیش گرفته اند که البته تنوع بسیاری هم داشته است: به مشاغل پدران خود، یا کسب و کار دیگری متوسل شده اند از کار ساختمان گرفته تا بورس و دارالترجمه (با حفظ عنوان دهن پرکنِ دکتری اما نه از باب عمل) از برای امرار معاش، یا این که، عزم خود را جزم کرده اند تا به ادامه ی تحصیل در مقطع دستیاری، و نهایتاً "درآوردن سری در میان سرها" اقدام کنند، برخی دیگر نیز به ادامه ی تحصیل یا فعالیت در رشته هایی و حوزه هایی اساساً متفاوت، مثلاً در قلمرو هنر، نویسندگی و مترجمی، علوم اجتماعی، رسانه، ارتباطات، پژوهش و غیره روی آورده اند، و برخی نیز جلای وطن پیشه کرده اند تا شاید در دیار غربت به گمگشته ی خویش دست یابند! اما در باب، آنان که مانده اند، مروری بر آمارها، مشاهدات، یافته های تحقیقی، و نظایر آن، محلی از اعراب باقی نمی گذارد که این هواخواهیِ بی چون و چرای رشته و حرفه ی پزشکی، به ویژه زیر فشار والدین، واطرافیان، و چشم و همچشمی هایِ مشوق در جهت انتخابِ چنین مسیری، همواره ره به مقصدِ مطلوب یا مناسبی نمی برد، چه از منظرِ منافع فردی، و چه از باب منافع جامعه و کشور. جای تعجب ندارد که بسیاری از افرادی که پس از موفقیت در کنکور، هنگامی که بالاخره، درهای(سعادتِ) دانشگاه های علوم پزشکی به روی شان گشوده می شود، در همان سالهای اول، و آنان که به هر ترتیب، سالهای طولانی تحصیل در این رشته را پس از تحمل انواع فعالیت های طاقت فرسایی نظیر مطالعه و امتحان پس دادنِ کتاب های قطور، به خاطر سپردن انواع واژه های غریب لاتینی، آموزش های دشوار بالینی، ساعات طولانی شب-بیداری ها، استرس و عذاب شرایط اورژانس، مشاهده ی بلاواسطه ی رنج و دردِ بنی بشر، استشمام انواع بوهای شیمیایی و طبیعی از قبیل بوی دارو، عفونت، خون و صحنه های رقت انگیزی که هر کس را یارای تحمل آن نیست، با موفقیت نسبی پشت سر می گذارند، تازه با انواع یاس و افسردگی ها، و سرخوردگی ها دست به گریبان می شوند، و هنگامی که این نامرادی ها به عرصه های زندگی زناشویی و خانوادگی هم تسری می یابد، تازه اول مصیبت است! و تو می دانی که سرخوردگی از انتخاب این رشته، که در پی تلاشی چندین ساله، گاه با صرف هزینه های گزاف برای فائق آمدن به رقابتی هولناک در مسیر کنکور، حاصل آمده، شوخی نیست که از کنار آن به سادگی بگذریم. نه من را می خنداند، نه مسئولین را، و نه بیمارانی را که –تصور کنید- از پزشکِ خود، درمانی و دارویی برای التیام دردهای بی شمارشان می طلبند، نه چهره ای مغموم، بی حوصله، و حواسی که اینقدر گریزان از حال و اینجاست، که فرد مقابل اش را نه به اسم، و نه به شماره ی روی کارت اش، بل که به چهره هم باز نمی شناسد، چه برسد که انتظار شکل گیری رابطه ی انسانی چندبعدی معطوف به ملاحظات اخلاقی و مسئولیت پذیری و جلب اعتماد و اطمینان و امثالهم میان پزشک و بیمار باشیم. این محصولِ نظام آموزش پزشکیِ ما، که مولودِ برنامه ریزیِ پذیرش دانشجوی پزشکی، صرفاً بنا به نتیجه ی صرفِ هزینه های کلاس های خصوصی امادگی کنکور یا استعدادهای خارق العاده در حفظ مطالب یا مهارت های "تست زنی" رایج است و نه مبتنی بر شناخت کافی فرد داوطلب از واقعیت های این حرفه و دشواری های رشته، آینده ی کاری، مقتضیات انسانی و اخلاقیِ روابط پزشک و بیمار، شناسایی مسئولین پذیرش دانشگاه ها از اهداف و انگیزه های پنهان فرد از انتخاب رشته، و علائق و تمایلات و قابلیت های کاری و استعدادِ حرفه ای اش، نه برای دردهای امروز ِفرد کارایی خواهد داشت و نه پاسخی و التیامی است به دردهای آینده ی جامعه. پیش از این که دیرتر شود، توجه داشته باشیم و توجه بدهیم که در ارتباط با رشته ی ارزشمند و پرمسئولیتِ پزشکی، به جای کمیت ها به کیفیت ها بیاندیشیم، چرا که به گفته ی بزرگی در تاریخ ما: "یکی مرد جنگی به از صدهزار، سیاهی لشکر نیاید به کار".
با من همراه شوید.
استانبول شهر بی کرانه ای است و با همجواری اش با آب ها بسیار زیبا. به نظرم چهارمین بار بود که مهمان اش می شدم ... در این سفر بخش های دیگری را دیدم پس نگویید اینها که جاهای توریستی اش نیست. می دانم!

استانبول شهر هزار مسجد است، از بالا که می نگری همواره مسجدهای زیبایش عیان اند، مسجدهایی که میراث فرهنگ جهانی اند و نه فقط مسلمانان. حتماً می دانید.

مرتب در سطح شهر دستفروش های سنتی را با گاری های جالب شان می بینید که شیرینی سنتی می فروشند

یا شاه بلوط می فروشند

یا اگر تشنه باشید مرتب با دکه های فروش آب پرتقال و آب انار روبرو می شوید

خانم های باتجربه نان سنتی می پزند

و عطاری ها گیاهان مفید شان را در معرض فروش گذاشته اند

شیرینی فروشی ها را که نگو و نپرس

.با هر نوع سلیقه ای هماهنگ هستند فیل میل دارید یا خرس یا آدم برفی؟

چای هم هست، هر کجای شهر که بخواهید!

تازه اینجا روزنامه هم دارند، فراواااان!!

همانطور که مسجد هم می روند ...

و فلافل هم می خورند ...

و موسیقی هم می نوازند با سازهای سنتی و مدرن!

می توانید فارغ البال در خیایان های زیبا قدم بزنید

البته تهاجم فرهنگی هم هست ...

اما آنها ایمان شان قوی است

حتی گربه ها هم از امکانات شهری بدون هر گونه مزاحمتی برخوردار می شوند

در اینجا مساجد زیبا و جذاب هستند ...

و مناظر شهری زیبا

تازه انواع امکانات شهری دیگر را هم دارند

مثلا مراکز خرید که گاهی در آن صدای موسیقی و فواره ها بلند می شوند

توفیقِ سفری به استانبول دست داده است، از نوع اجباری ش. و اینها اندک تصاویری است دست به نقد از بخش های خوشمزه ترش که با ما شریک می شوید:



رسیده بودیم به این منظره ی دل انگیز که بخشی از تبلیغات رستوران هایِ موند بالای کنار خیابان های اصلی شهر است که نمونه ای از خوراکی های شان را اینچنین که در تصویر بالا می بینید، در ویترینی "تعبیه شده" در وسط ِ پیاده روی مقابل رستوران، در معرض تماشای عابرین پیاده قرار می دهند تا شاید مثل ما دل شان برود و هوس کنند که سری به درون فضای رستوران بزنند و خلاصه نمک گیر شان کنند، اما تا آمدم عکس بهتری بگیرم نماینده ی تام الاختیار صاحب رستوران طبق رسم دیرینه ، جلو آمد و شروع کرد به تعریف از خوشمزه گی غذاهای رستوران شان و همین که فهمید ما ایرانی هستیم هم طبق روال سنواتی شان شروع کرد به فارسی "پراندن" که بیش تر ما را خوش آید و دل از کف برود... همه ی اینها را گفتم که فقط بدانید می توانستم تصویر جالب تری از این صحنه تقدیم تان کنم اگر می گذاشتند...
پ. ن. خیر. خیال تان راحت باشد که ما مغلوب تبلیغات و وسوسه های شان نشدیم و همچنان راه خود را به سوی رستوران های ارزان تری گشودیم و صحنه را ترک کردیم، چرا که با شرایط ار-زی در ایران امروز مناسبت و هماهنگی بیشتری داشته باشیم. به دلیل سابقه ی سفر امسال ما پیش از این، هیچکدام مان نتوانستیم سهمیه ی عجالتاً هزار دل-اری مسافرِ برون مرزی را طی این سفر دریافت کنیم. حواس تان باشد شما هم اگر خواستید سفر کنید بدانید در حد و حدود هزار دل-ار و فقط برای یک بار در سال می توانید "احتمالاً" !به نرخ دولتی ار-ز بخرید و بار سفر ببندید، تا اطلاع ثانوی
با یکی از دوستان جوانم گفت و گو می کردم، به من می گفت یکی از آسیب های گریبان گیر حلقه های روشنفکری امروز ما در ایران مرید و مرادی و نوچه پروری است! دیدم راست میگوید، در تحقیقی که یکی دو سال پیش درباره ی تجربه ی زیسته ی دانشجویان ارشد علوم اجتماعی دانشگاه علامه و تهران به انجام رسانده بودم نیز در خلال گلایه ها و نقد فارغ التحصیلان علوم اجتماعی، صراحتاً به چنین آسیبی که مکرر ذکر و عیان شده بود، برخورده بودم. اما جالب اینجاست، که این سنت مرید و مرادی که امروز در حلقه های روشنفکری چه داخل چه خارج دانشگاه، این طرف یا آن طرف مشاهده می کنیم، انگار تداوم سنت دیرینه ای است که صرفاً به گونه ای "متجدد شده" و با رنگ و لعابی نو و "علمی"، صرفاً استحاله ای است نوپدید از همان داستان قدیمی که می شناسیم و گاه برخی به آن تن در می دهیم.
قدیم تر ها در محله های شهر و هر کوی و برزنی، عده ای پیرامون فردی با "برجستگی"ها و برخی ویژگی های مورد ستایشِ آن دوران، حلقه می زدند و او را با صفاتی "مزین" می کردند، عبد و عبید او می شدند و در این "ممتاز- انگاری"، هر چه نام و جاه و مقام آن فرد فزونی می یافت، طبعاً ، کسبِ و کار و هویت و آبروی افرادِ این حلقه ی عزیزکرده نیز رونق می گرفت و مریدان، به واسطه ی همین ابراز ارادت ها و دوره -کردن های شان، به نام و نان و نوایی و برخی امتیازاتی دیگر نیز، می رسیدند نزد عوام الناس، پس با نثار هر چه از کف برآید در ره آن مونسِ دل و جان، و زیر بال حمایتی آن "شخصیت"، و از رهگذر همین وابستگی و ابراز ارادت پنهان و آشکار، بسی سرافراز می گشتند و کامکار.
از سوی دیگر، هر روز که آن بزرگ-مردِ قافله سالار قدیم و اندیشمند و استادِ عظیم الشانِ صاحب کرامات امروز، بر سر مریدان سینه چاک، که هر روز برای بهره گیری از عنایات و کراماتِ صاحب مقامِ کثیرالشان، مراتب بندگی را پهن دامنه تر ابراز می کنند بیشتر دست نوازش می کشد، در نظر مریدان، جلوه ای خوش تر یافته، و خوان نعمت اش به بار ارزش های مادی و معنویِ افزون تری مزین می شود. اگر آن جاهل محله و کلاه مخملی دیروز مایه ی کسب آبروی مردم میدان و محله ی قدیم بود، امروز، عنوان مقاله و کتاب و لوح تقدیر و درس و بحث های روشنفکری، نماد تمایز و تشخص مرادهای جدید می شود. و البته این مراد های، امروزین نیز همچون مرادهای قدیمی، هر کجا که پای می نهد، کوچه و میدان (بخوانید عرصه ی کلاس و سمینار و میزگرد و همایش و امثالهم)، مریدان اند که از پیش و پس اش روان اند، مسیر باز می کنند، صندلی برایش جلو می کشند، زبان به تحسین می گشایند در پی هر اهم و اوهوم اش، زبان به کام در می کشند و خیره می نگرند؛ اگر چهره اش برافروخته شد، برافروخته می شوند، و اگر تمسخری کرد، ید طولایی در به سخره کشیدن این و آن پیدا می کنند، هر که سخنی بگوید که اندکی با کمالات و کرامات مراد، فاصله داشته باشد، با نگاه عاقل اندر سفیه، پوزخندی و لبخند معناداری به هم می زنند و از این که از آن خام-باوری ها – بنا به موهبت نزدیکی به مرادشان، مبرا و به دورند، بس خشنود و مفتخر می شوند، از پی در و گوهر هایی که از دهان مبارکِ مراد عظیم الشان بیرون می جهد، - از آن رو که بی شک هر اظهار فضل اش قطعاً دُر نابی است، و جهانِ جاهل، تاکنون به این معنا دست نیافته بود- به به و چه چه، است که روان می شود، و البته هر آنچه مابقی حضار در هر جمعی از سخنان این مرادِ فاضل، را متوجه نشده باشند یا جرات مقابله یا کوچک- انتقادی با آن را یافته باشند، این دیگر از جهالت خود ایشان است. این مریدانِ جان برکف، مرادشان را اگر به قله ی قاف برود، یا به چاهی درافتد، در رکاب اند، به هنگام نیاز، پیش - مرگ اند، و در خدمت گذاری حاضرند، گَرَش حمل و نقل کیف و کتاب و اثاثیه باشد، تا روشنایی سیگار، تا همرهی شب های تار! خلاصه، همواره همره- اند اندر میدان شهر گرفته تا، عرصه ی همایش و سفر درون و برون مرزی. اراده کند، برایش "چکیده" هاست که می نگارند، ایده هایش را اگر کم و کاستی داشته باشد، می جوند و در دهان اش می گذارند، تحقیق و پروژه بطلبد، همینطور " پروپوزال" است که در لحظه برایش "ساز" می کنند، خلاصه حکایتی است این داستان. و این مرادِ مریدان، خود که باشد، که نگو و نپرس! ناز و غمزه دارد کران تا کران، در پنج فرسخی اش، کسی از کسان مباد شاید که خلق بیانگارند که "همردیف" باشد، هر آنسو که او چشم می گرداند، تا دل طلب می کند "دانشجویِ همیشگی" می باید و لاغیر، چرا که، خب، البته، کمتر کسی است که یارای همآوردی با این مرادِ مریدان بیابد اندر زمان و مکان. هر آنچه از آثار در علوم و هنر، این سو و آنسو یافت شود از بهر اگاهی و انباشت علم، ... رها کن، که آنها، خود آثارِ و تولیداتِ گمگشتگان دریایِ نادانی و جهالتِ دیرینه و نهادینه ی این کوی و برزن است که اعتنای به هر اثری، - مگر آن که مُهر و نشانی از آن سوی ِ آب ها داشته باشد- خطایی بی بازگشت است. مرد میدان یکی است و کرامات اش بی همتا، اینک، یا تو این قدر، می فهمی یا اصولاً "نفهمی!" و همان به که در آتش بی خردی ات بسوزی که هم آن را سزاواری! چیزی در این مایه ها که، مخلص کلام: هر آن کو ز بهر دانش و آگاهی از این حلقه ی بزرگ-مرد تاریخ علم و معرفت، گسست و برید و برفت، تبه شد تبه شد تبه به توان صد اندر نود!
سومین سالروز تشکیل گروه جامعه شناسی پزشکی و سلامت انجمن جامعه شناسی ایران، مناسبتی را فراهم کرد که جشن کوچکی را با حضور برخی از اعضای گروه و مهمانان عزیزی برگزار کنیم و طی آن به شکل "غافلگیرکننده" از دبیر گرامی گروه مان، جناب آقای علی نقوی عزیز به طور ویژه با تقدیم هدایا و کارت تشکری که اعضای گروه هر یک یادداشتی بر آن نهاده و خاطره ی امروز را به نیکی ثبت کردند، به خاطر زحمات بیشمار و تلاش پیگیر و در عین حال فروتنانه و بی دریغ شان برای پیشبرد اهداف گروه مان، و ثمرات حاصله که با تلاش جمعی و همدلانه ی اعضای فعال و علاقمند این گروه تحقق یافته است، صمیمانه تشکر کنیم. از جمله ثمرات تلاش جمعی مان، عبارت است از ترجمه کتاب برای انتشارات سمت، جلسات متعدد سخنرانی علمی، نشست های تخصصی، همکاری با همایش های علمی متعدد، و نهادهای علمی دیگر، فعالیت های تالیفی و ترجمه ای در رسانه های معتبر مرتبط با حوزه ی تخصصی مان و انتشار ویژه نامه های جامعه شناسی و انسان شناسی پزشکی و سلامت که در دست داریم.
برخی از دوستان من و خوانندگان این وبلاگ احتمالاً اخبار مربوط به تاسیس این گروه علمی در انجمن مان را در یادداشت های قدیمی تر من به خاطر دارند. امروز که به فهرست اسامی حاضرین در نخستین جلسات تشکیل گروه نگاه می کردم، بسیار خوشحال بودم از این که بسیاری از دوستان شریک من در تاسیس این گروه را همچنان در کنار خود داریم و بسیاری دوستان خوب دیگر نیز طی این سالها به گروه ما پیوسته اند و همواره اعضای ارزشمند دیگری نیز داوطلب همکاری و عضویت می شوند. به دلیل اقامت برخی از اعضای خوب گروه مان در شهرهای دیگر ایران نظیر کرمان و بابلسر، اراک و مشهد، و ... و اقامت برخی دیگر از اعضا در کشورهای دیگر نظیر انگلستان، هلند، دانمارک، و ایالات متحده، گذشته از بسیاری اعضای گرامی مان در تهران، که به دلیل مشغله امکان حضور در این مراسم را نداشتند، از فیض حضور بسیاری از دوستان همدل، در این جمع محروم بودیم. برخی از تصاویر جشن مان را در اینجا در معرض دید دوستان قرار می دهم:
آقای علی نقوی، دبیر گروه جامعه شناسی پزشکی و سلامت انجمن جامعه شناسی ایران

دکتر شیرآلی عزیز، آقای نقوی را به تعجیل در تقسیم کیک دلفریب مان تشویق می کنند!

و برخی دیگر از مهمانان ...

لينکهای روزانه[آرشیو]
اسفار
.
نشستی با دکتر عبدالحسین نیک گهر
.
نشست «نقش ارتباطات در ارتقای سلامت شهروندان جامعه مدرن» برگزار می شود
.
به مترسک
.
آنا
.
لينکها
تگ ها
آرشيو ماهيانهژانویه 2012
دسامبر 2011
نوامبر 2011
اکتبر 2011
سپتامبر 2011
آگوست 2011
جولای 2011
جون 2011
می 2011
آوریل 2011
مارس 2011
فوریه 2011
ژانویه 2011
دسامبر 2010
نوامبر 2010
اکتبر 2010
سپتامبر 2010
آگوست 2010
جولای 2010
جون 2010
می 2010
آوریل 2010
مارس 2010
فوریه 2010
ژانویه 2010
دسامبر 2009
نوامبر 2009
اکتبر 2009
سپتامبر 2009
آگوست 2009
جولای 2009
جون 2009
می 2009
آوریل 2009
مارس 2009
فوریه 2009
ژانویه 2009
دسامبر 2008
نوامبر 2008
اکتبر 2008
سپتامبر 2008
آگوست 2008
جولای 2008
جون 2008
می 2008
آوریل 2008
مارس 2008
فوریه 2008
ژانویه 2008
دسامبر 2007
نوامبر 2007
اکتبر 2007
سپتامبر 2007
آگوست 2007
جولای 2007
جون 2007
می 2007
آوریل 2007
مارس 2007
فوریه 2007
ژانویه 2007
اکتبر 2006
سپتامبر 2006
آگوست 2006
جولای 2006
جون 2006
می 2006
آوریل 2006
مارس 2006
فوریه 2006
ژانویه 2006
دسامبر 2005
نوامبر 2005
اکتبر 2005
سپتامبر 2005
آگوست 2005
جولای 2005
جون 2005
می 2005
آوریل 2005
مارس 2005
فوریه 2005
ژانویه 2005
دسامبر 2004
نوامبر 2004
جستجو