پذيرش سايت > از زندگی > زندگی بدون عشق!؟

2 مارس 2008

زندگی بدون عشق!؟

زن جوانی از دوستانم که از تحصیلات بالایی برخورداره، به من مراجعه داشت که تردید های خودش رو با من درمیون بذاره. چندسالی است ازدواج کرده، به من می گفت همسرش رو بر اساس معیارهای عقلایی انتخاب کرده و در زندگی شون، "به عبارتی" هیچ "مشکلی" ندارن! همسرش از تحصیلات خوبی برخورداره، نسبت به این دوست جوان من محبت داره و در چشم همگان این زوج به عنوان زوج موفقی شناخته می شن. هنوز بچه دار نشده اند، اما در همین چندساله متوجه شده که زندگی شون از گرما و صمیمیت و هیجان لازم برخوردار نیست و دچار روزمره گی شده! از ابتدا علاقه ای هم اگر بوده یکطرفه بوده از جانب همسرش، و او هنگامی که به این ازدواج تن در می داده به این فکر کرده که خب، قراره به عنوان یک دختر بالاخره ازدواج کنه و آن مرد هم همسر مناسبی به نظر می رسیده، و البته در عمل هم خلاف اش ثابت نشده الا در این مورد که این دوست، هرگز از "روابط صمیمانه" شون اون لذتی رو که می بایست نبرده و عشق و شوری در خودش نسبت به همسرش احساس نکرده! در این فکر بود که آیا حق داره به این فکر کنه که شاید از ابتدا، انتخابی که صرفاً بر اساس عقلانیت به عمل آورده انتخاب درستی نبوده و شاید اگر به خودش و همسرش فرصتی بده که تجدید نظری بکنند در انتخاب اولیه شون برای هر دو فرصت ازدواج مجدد و چه بسا برخورداری از زندگی مشترک دیگری، این بار مبتنی بر عشق وشادکامی فراهم بشه. می گفت به نظرش نمی رسه که حتی اگر شوهرش تلاشی بکنه و تغییری در رفتارش صورت بده امکان داشته باشه که این دوست به او علاقمند بشه یا عشقی در او نسبت به این همسر شکل بگیره. می توان گفت: خیلی موضوع ساده س! عشق متقابلی میان شون وجود نداشته و نخواهد داشت. و جالب است که به من گفت همسرش با ذهن روشن و منطقی ای که داره حتی در مواردی در "صحبت از دیگران"، حتی اظهار کرده که زندگی ای که بر پایه علاقه متقابل نباشه ادامه اش معنایی نداره و بنابر این با اطمینان نسبتاً زیادی احتمال می ده که اگر او این ذهنیت خودش رو برای همسرش توضیح بده بعید نیست حتی با پیشنهاد طلاق شون موافقت کنه!


نظرات


hoda

خیلی سخته ! اونم بعد از چند سال .
در جامعه ی ما چقدر احتمال داره که این اقدام متهورانه خوش آتیه هم باشه ؟
و... نمی دونم اما خیلی باید سخت باشه برای هر دو !



عسل بانو

سلام خانم دکتر،
من خيلی ترسيدم از اين چيزی که نوشتين. چون فکر ميکردم اگه انتخاب عقلانی باشه کم کم عشق و علاقه هم ايجاد ميشه. ولی اين موردی که تعريف کردين يه جورائی ته دلم رو خالی کرد. اون گناهی نداره و نبايد قربانی بشه.



ester

ای بابا خانم دکتر تازه داره جرقه این جور اتفاقات در ایران زده میشه کار به جایی میرسه که مثل ما اصلا تعجب نکنید و در نهایت کار به جایی میرسه که بدون هیچ گونه امضا و اورده شدن اسمی به عنوان همسر در شناسنامه با هم زندگی میکنند و بچه دار میشن



هومن

به دلایل خیلی زیادی میتونم بگم کل داستان این خانوم دروغ هست
البته این یک قضاوت هست که شاید منصفانه نباشه
اما من بر این باورم



از زندگی

هومن عزیز
این خانم رو من چند سالی است می شناسم و از ماچرای زندگی شون مطلعم. برخی نکات رو در موردشون ذکر نکردم تا هویت شون آشکار نشه اما در صحت گفته هاشون شکی وجود نداره.



نسرین

یاد فصل اول گیدنز افتادم. عشق رمانتیک اصلی ترین معیار برای تشکیل خانواده در دوران ما!
به نظرم این خانوم عاقل دقیقا به علت افراط در عقلانیت و فکر کردن و سنجیدنه که نمی تونه از زندگیش لذت ببره.
شاید با عقل و تدبیر نباید دنبال لذت و خوشی گشت!



ماهو

این توافقات کم کم متداول میشه تو ایران.. بهانه خوبی هست!



سیاوش

اوّل: کامنتی که گذاشتین نظر لطف شما و مایهء افتخار بنده‌ست.
دوّم: دربارهء این خانوم هم، به‌نظر من اتّفاق معمولی و تکرارئی افتاده؛ و برخلاف چیزائی که دوستان گفته‌ن من خودم از نزدیک یکی-دوبار شاهد این‌چنین اتفای بوده‌م (یک مورد دربارهء یک زوج، که به‌طلاق توافقی ختم شد، و موردی هم مربوط به‌دو دوست که بازهم مسأله با جدائی ختم شد.)



بیتا

باسلام
بنظرمن اگه آدم نتونه نسبت به همسرش احساس عشق کنه تو همون سال اول زندگی معلوم میشه ودیگه لازم نیست آدم به خود واحساسش فرصت چند ساله بده ازطرفی برام خیلی عجیبه که شوهر این خانم با توجه به اینکه اینقدر آدم اجتماعی وروشنییه چطور از بیعلاقگی قلبی همسرش بیخبر مونده ؟آیا در زندگی زناشویی با اون همه لحظات خاص وخلوتی که بین زن وشوهر پیش میاد اونم برای دوتا آدم تحصیلکرده وروشن پنهان موندن این بیعلاقگی برای اون مرد یکمی عجیب نیست؟



مهشاد

عجیب است کمی...نه؟
:)))



ابوذر آذران

سلام



hoomen

باسلام:
خانم دكتر دقيقامن هم با چنين مشكلي مواجهه هستم همسرم به شدت به من علاقه مند است وبر عكس من اصلا علاقه اي به اين زندگي ندارم علتش هم ازدواج سنتي بود عليرغم مشكلات فراواني كه داريم حاضر به جدايي نيست تاسف بارتر اينكه داراي دو فرزند هم مي باشيم به نظر شما چاره كار چيست بايد تا اخر عمر بسوزم وبسازم هرچند كه اون بنده خدا گناهي ندارد واشتباه از من بود و من انتخاب كردم و او انتخاب شد كه نحوه انتخاب خود داستاني دارد



Mehdi

نمي‌دونم چجوريه خيليا كه عاشقانه ازدواج كردند مي‌گويند خيلي منطقي برخورد نكرده‌اند، اينها كه منطقي تصميم گرفته‌اند جاي عشق را خالي مي‌بينند. خيلي برام مهمه و دوست دارم بدونم شما چه توصيه‌اي كرديد؟



فهمیزی

سلام مطلبی را تصادفی در وبلاگی که در وبلاگ خودم کپی کردم واقعاً تکان دهنده بود و شوکه شدم بخوانید تا ببینید گاهی اوقات چه فجایعی در این مملکت رخ می دهد



طه

چی بگم ؟
ساختار های غلط قرهنگی جامعه لاجرم همچین مشکلاتی رو بوجود میاررن



مرضیه

اگر دو تا مرغ رو هم به هم ببندید به هم عادت می کنند من خودم یه بار یه شکست تو زندگیم داشتم گرچه خیلی دوران سختی بود ولی گاهی اوقات فکر می کنم اگر اون زمان بزرگتر بودم مثل الان بودم زندگیم رو ادامه می دادم چون دوستش دارم و اون هم بعد ازدواج دومش به این نتیجه رسید که اشتباه کرده و شتابزده عمل کرد اون هم مثل این خانوم حس می کرد که علاقه یک طرفه هستش ولی دیر فهمید



آرام

به هومن: حدس می زنم شما از اینکه ما خانمها عموما خیلی ساده دلبسته می شویم برایتان چنین اظهاراتی از یک زن بعید می رسد. ولی من حداقل الان فکر می کنم منظور آن خانم را می فهمم. مساله این نیست که شوهرش را دوست ندارد یا به او وفادار نیست یا هزار فکر دیگر. خیلی ساده تر از اینهاست و دقیقا همین است که بقیه نمی فهمند چرا. مساله این است که این زن عاشق شوهرش نیست، یعنی فقط زن و شوهر اند. این شاید برای دوره مادربزرگهای ما فوق العاده بوده ولی از یک ازدواج دهه 80 ای در طبقه متوسط به بالا انتظار زیادی است که عاشقانه هم باشد؟

وحشتناک همین است که هر دو گزینه موجود ریسک غیر قابل تحملی برای ما زنها دارد. اینکه با فردی زندگی کنیم که هیچ احساس عاشقانه ای نداریم و مکانیسمی زن و شوهر باشیم یا اینکه ریسک تنهایی را بپذیریم.

یاد "به همین سادگی" افتادم و فکر می کنم خیلی از زنهای ایرانی این حس را در مقطعی از زندگی شان تجربه می کنند. برید سینما ببینید زنها چه طور با این فیلم هم ذات پنداری می کنند و مردها چه قدر هنگ می کنند.



منصوره

سلام

فكر مي‌كنم همگي ما بايد نسبت به تصميم‌هايي كه مي‌گيريم احساس مسؤوليت كنيم، مخصوصا اگر در اين تصميم‌گيري‌ما شخص ديگري را هم شريك كرده باشيم،و به‌خصوص اگر اين تصميم راآزادانه و درشرايطي اتخاذ كرده باشيم كه از نظر اجتماعي و سني و عقلاني در وضعيت مطلوبي بوديم.به‌هرحال،به قول معروف كاري است كه شده!!! ولي به نظر مي‌رسد كه اين خانوم جوان هم هيچ تلاشي براي تغيير اوضاع نمي‌كند و اصلا دوست ندارد كه دراين مورد فكر كند!وگرنه اگر بخواهد مي‌تواند تاحدودي علاقه‌اي را نسبت به همسرش در خود ايجاد كند، البته پرواضح است كه هيچ‌وقت از نوع افلاطوني‌اش نخواهد بود. اگرچه مشخص است كه اين خانوم تصميم خودشان را گرفته‌اند، ولي چه به اين زندگي ادامه دهند و چه بروند،درهر دو‌مورد وضعيت همسرشان خيلي ناراحت كننده است. ولي اگر رفتند و خدايي نكرده پشيمان شدند... كاش ديگر راه برگشت نداشته باشند.(خيلي بدجنس شدم يه دفعه!)



كاوه

كمون نمي كنم اگر اين رابطه به طلاق منجر بشه، ازدواج بعدي هيچكدوم موفق بشه.



سلام

سلام،
من هم اول دلم ميخواد بدونم كه نظر خانم دكتر در اين مورد چي بوده و چه نظري دادند؟
و ديگه اينكه خيليها هستند كه چون با عشق ازدواج نكردن طبق قرارداد به زندگي مشترك ادامه ميدن و بخاطر بچه‌هااما عشق واقعي زندگي‌شونو جاي ديگه جستجو مي كنند!
اما اين هم چقدر مورد تاييده هم جاي سوال داره و دلم ميخواد بدونم كه درسته يا نه!



هومن - گندم

سلام
به ارام : حدستون کاملا اشتباه هست



yasser

قابل توجه بعضي از دوستان:
اوني كه شما فكر مي كنين بعد از يه انتخاب عاقلانه و مدتي با هم بودن اتفاق مي افته ، عشق كه هيچ< حتي دوست داشتن هم نيست
فقط و فقط يه عادته
يه عا دت
ما اكثرمون جاي دوستي و عشق و با عادت اشتباه مي گيريم
اين 2 تا با هم خيلي فرق مي كنن
خيلي

بيش از اين ها بسيار است
اما
مجال اين جا نيست

hamishe shad o raha
...
..
.



آقاي آسوده

منم همينجوري فكر مي‌كنم! يعني كمي مردد هستم اما خودم همش فكر مي‌كنم شايد اشتباه بود...



بهرنگ

بعضی وقت ها چیزهایی در ارتباط میان زن و مرد هست که ابراز آن ها دلیل عرفی یا قانونی برای جدایی به دست نمی دهد. برای مثال جایی خواندم که نوع عرق تن زن و مرد می تواند روی علاقه ی آن ها به هم تاثیر داشته باشد. موارد دیگری نیز از این قبیل هست و من مطمئنم که عشق علاوه بر مسائل ذهنی، مسائل فیزیکی و جسمی هم دارد و به جای خود با اهمیت هستند. اگر کسی چنین دلائلی برای جدایی دارد و به دلیل عدم به رسمیت شناختن آنها توسط جامعه نمی تواند آن ها را ابراز کند، شاید مجبور شود تا دلایل جامعه پسند تری بیان کند، یا اینکه برای عمری بسوزد.
چیزی که در نهایت می توانم بگویم اینست که توافق بهترین راه در این مورد است.



foroogh

be hooman
ye soal faghat

Taklife in 2 ta bache chi mishe, hich vaght yadam nemire davahai baba va mamanamo. ba inke khili sal gozashte, behtar nist enghadr be fekre doost dashtan va eshghe armani nabashim va hamin adamhai atrafemoono khoob negashoon konim va doosteshoon bedarim



فرهنگ

عدم دخالت دين در روابط اجتماعى، وجه اشتراك تحجر و تجدد
با موضوع فوق پذیرای شما هستم.
عبدالعلی رضائی



بیسکویت

من فکر می کنم برای ازدواج خوب باید اول با عقل بررسی کرد، اگر همه چیز خوب بود، از دل پرسید و اگر جواب دل مثبت بود اون ازدواج بهترینه!



سین

عجب اوضاعیه . تا قبل از ازدواج فکر میکردم آدم باید جسور باشه ، زندگی روتین احمقانه است حالا این فکرا میشه کابوس . هیچ زندگی ایده آل نیست ولی به نظر من چیزی که مهمه شاید یه تلاش دو طرفه است .



الناز

فکر کنم اگه دقت کنیم از این موارد انقدر زیاده که احاطمون کردن شاید برای همینه که انقدر عادی شده بعضی ها اصلا نمی ببنند.



نگار

سلام استاد عزيز:خيلي دلم گرفته ما زنها حتي در بهترين شرايط احساس ناكامي ميكنيم اي كاش اين همه قيد به دست و بامون زده نميشد توي قفس طلايي زندوني نميشديم محكوم نبوديم براي تامين زندگيمون و حد اقل آزاديمون اين همه با خودمون بجنگيم من و اين دوستم سالهاست كه خودي نداريم
براي اينكه مقبول باشيم نه مطرود مجبوريم روز به روز از خودمون فاصله بگيريم و همه نقش بشيم تا چند صباحي كه در اين دنياييم حد اقل امنيت اجتماعي و آزاديه رفت و آمد در اجتماع رو داشته باشيم به اين عنوان كه سايه مردي بالاي سرمان است!و اما من تلختر بايد خودم را فراموش كنم زيرا حالا كه در آستانه جدايي ار شوهرم هستم به هيچ عنوان نميتوانم از مادر بودنم شانه خالي كنم 2 موجود بي گناه !كه همه بناهشان ما هستيم به من و بدرشان دل خوش كرده اند !آخر انها به دعوت ما باي به اين دنيا گذاشته اند !من بايد براي هميشه قيد عشق و زندگيه مشترك رو با كسي كه دوستش دارم بزنم . من هم مثل اين همكلاسيم زود ازدواج كردم نميدانم چرا؟
شايد فضاي خانواده ها به گونه ايست كه مطلوب نيست و دختران نا آگاهانه يا آگاهانه تن به ازدواج ميدهند و اونجا دنبال ايده آل ميگردند ! سر خوردگيها شروع ميشه ولي ما كه قدرت يا بهتر بگويم جرات يا اعتماد به نفس نداريم نميتونيم ببذيريم كه طلاق بگيريم آخه اينطوري تو كله مون فرو كردن و احساس گناه ميكنيم !!! سالهاي جوانيمون ميره 2 تا موجود بيگناه رو وارد دنيا ميكنيم تازه حالا با داشتن تحصيلات بالا و با آگاهي ميفهميم كه تنها راه و بهترين راه جداييه. حالا هم مسوليت بچه ها مهمتر از خودمونه!!!!!!!! من در تمام زندگيه گذشته ام از خودم دور بودم و حالا عمدن ميخام خودم و عشق رو فراموش كنم اين تنها راهيه كه ميتونم انتخاب كنم. خدا كنه اگه اين دوستم به زندگيش ادامه ميده بيشتر دچار سر خوردگي نشه و بعدن مثل من هر 2 نيمه عمرش تباه نشه!!!!!!! خدا كنه اگه ادامه ميده شوهرش كاري نكنه كه اين خانوم احساس از خود بيگانگي كنه همان احساسي كه من رو در هم شكست ادامه دادم به اميد روز هاي آرام اما هرچه بيشتر آمدم طوفان شديد تر شد تا كه شكست كشتيه اميدمن!



golzar

سلام
خانم دکتر ممنون میشم نظرتون را در باره عکس در حاشیه شهر بر روی وبلاگم داشته باشم.



پرویز

سلام



mahbub

کاش این خانم کتاب بر بادرفته رو با دقت بیشتری می خوند



كرام الديني

عجب! جووناي اين دوره و زمونه خيلي فرق كرده اند!



بهزاد عبدی

خانم دکتر سلام.. والله تو این دوره زمونه آدم چه چیزا که نمی بینه و نمیشنوه... آدم انقدر فکرباز! (بر مبنای برنامه های متن باز (Open Source))



عمو اروند

زندگی بی‌عشق مثل جوین سقز شنگ است. فک‌هایت از جویدن آن خسته می‌شود، دهانت تلخ می‌شود ولی از لذت شیرینی شکر و بوی خوش نعناع خبری نیست، گرچه شاید خوردن شیره‌ی شنگ برای سلامتی مفید باشد، درست به مانند همان " معیارهای عقلایی".
من معیارهای عقلائی را پول زیاد، خانواده‌ی معتبر و داشتن پست مهم دولتی تعبیر می‌کنم. و اضافه کنم که زمانی که همسرم به تقاضای من دایر بر آغاز زندگی مشترک، بله گفت من دانشجوئی ساده بودم و فاقد ضوابط موجود در "معیارهای عقلایی مصطلحح در جامعه‌ی آن‌روزی. بزودی زندگی مشترک ما وارد چهلمین سالش می‌شود و ما هر دو بی‌اغراق همدیگر را بیشتر از زمان آشنائی‌مان دوست داریم.



صرامی

سلام
اول این که فکر میکنم برخی ها هیجان را با عشق اشتباه میگیرند. آن چیزی که بر اثر گذشت زمان (ممکن است) کم شود هیجان است، نه عشق.
دوم این که در یک فرهنگ قدیمی اما ناقص، ایجاد شدن عشق را وابسته به معشوق میدانند، آن هم خصوصیات ذاتی و بدون تغییر او (جمله معروف: تادیدش نه یک دل، بلکه صد دل عاشقش شد!). اما اریک فروم عشق را یک مهارت میداند که بیشتر از معشوق باید در فرد عاشق وجود داشته باشد. با این نگرش اگر کسی در خودش عشقی احساس نمیکند قبل از متهم کردن معشوق، باید از خودش بپرسد آیا از مهارت چگونه عاشق بودن اطلاع دارد؟ تا به حال چه تلاشی برای یاد گرفتن درست عشق ورزیدن کرده است؟



چهار ستاره مانده به صبح

هر نوع اظهارنظري درباره‌ي داستان زندگي اين خانوم نادرست است وقتي اطلاعات كافي وجود ندارد! نمي‌شود به يكي، دو جمله بسنده كرد و بر اساس آن بر تصميم اين خانوم صحّه گذشت و يا آن را رد كرد. در همين راستا ما هي مقاومت كرديم كامنت نگذاريم اما، گفتيم تا حناق نگرفته‌ايم كمي از بيانات خودمان را ابراز كنيم.

در روان‌شناسي يكسري عوامل رو در نظر مي‌گيرند كه در دوست‌داشتن مؤثر هستند. اين عوامل به جذاب شدن روابط فردي كمك مي‌كنند؛ مجاورت، آشنايي، شباهت، جذابيّت جسماني، فرضيه‌ي جور بودن. در داستان اين خانوم تقريبن تمام اين عوامل وجود دارند اما، ايشان اظهار كرده‌اند كه هنوز آنقدر به همسرشان علاقه‌مند نشده‌اند تا بتوانند به زندگي مشترك‌شان ادامه بدهند!!! تحقيقات زيادي انجام شده كه نتايج آن نشان مي‌دهد صرف آشنايي، يعني تماس با محرك‌ها و مؤلفه‌هاي مختلف، علاقمندي رو افزايش مي‌دهد. اصلن چرا راه دور، براي هر كدام از ما بسيار پيش آمده است كساني را دوست داشته‌ايم كه هيچ‌گاه دوست داشتن آنها به مخيله‌مان خطور نكرده بوده اما، مثلن به دليل هم‌اتاقي بودن، هم‌كلاسي بودن، و يا همين آشنايي و تداوم ارتباط به تدريج به اون افراد علاقمند شديم و اتفاقن دوستي‌هاي طولاني مدت و عميقي نيز از اين رهگذر به وجود آمده است. مثلن، شايد تصور ذهني بسياري از ما اين بوده كه در عالم مجازي و وبلاگستان نبايد با كسي ارتباط نزديك برقرار كرد و به دليل حسابگري و احتمال بيشتر خطا در اين آزمون، هي مقاومت كرده‌ايم اما، هر چه بيشتر با اين حدود آشنا شده‌ايم اين تصور منفي كم‌رنگ‌تر شده است.

كتابي مي خواندم كه در آن نوشته شده بود در يك تحقيق نزديك به دو سوم مردان و يك چهارم زنان دانشجو گفته بودند هرگز با كسي كه عاشق او نيستند ازدواج نخواهند كرد! حتي اگر اون فرد تمام خصوصيات مطلوب ديگر رو داشته باشد! تحقيق ديگري هم بود كه مي‌گفت ۸۶ درصد مردان و ۸۰ درصد زنا از ازدواج بدون عشق امتناع مي‌كنند.

اما، حقيقت اين است كه تصورات هر آدمي درباره‌ي عشق دستخوش تغيير و تحول زماني مي‌شود. مقايسه‌ي علاقمندي‌هاي فعلي ما با نوجواني، نه اصلن همين شش ماه و يك‌سال قبل‌تر نشان مي‌دهد كه اين تغييرات ذهني و فكري بسيار گسترده و متنوع هستند. عشق شايد براي شروع رابطه مهم باشد منتها با توجه به خصوصيت زودگذر بودن آن لازم است كه آدم به عوامل و مؤلفه‌هاي قابل اعتمادتري تكيه كند براي زندگي طولاني‌مدت. عشق نوعي از هيجان است كه بستگي دارد به شرايط و ميزان غلظت‌ مواد شيميايي در خون. براي زندگي كردن اما بيشتر از عشق به چيزهاي ديگري نياز است. به عنوان مثال، شايد به هوش اجتماعي و يا عاطفي! آن خرد و عقل ِ حساب‌گر كه در ابتدا باعث شد تا آن خانوم براي ازدواج كردن تصميم بگيرد اگر همراه شده بود با چاشني هوش اجتماعي شايد اوضاع اين‌چنين نبود حالا. حتا اگر در جريان زندگي، اين خانوم به جاي هي تاكيد كردن بر آن انگيزه‌ي ابتدايي، طرد همسرش از نظر ذهني و نپذيرفتن محبت او، تلاش مي‌كرد تا از خوبي‌هاي موجود لذت ببرد و زندگي‌اش را بسازد الان دچار اين روزمرگي نشده‌ بود و با چنين تصميم (ببخشين) احمقانه‌اي دوباره همان اشتباه سابق را تكرار نمي‌كرد! زندگي كردن بيشتر از هر شور و هيجان، بلدي مي‌خواهد. گئورگ زيمل حرف خوبي زده است؛ او جامعه را به شكل يه صفحۀ شطرنج مي بيند كه روابط ثابتي بين افراد وجود دارد. حتا اگر مُهره عوض بشود بر رابطه تأثير نمي گذارد و ما فقط بايد قوانين بازي رو بدونيم! اين قواعد رو براي فرد بايد از روانشناسي و براي جامعۀ بزرگتر بايد از فلسفه به دست آورد! يعني زندگي كردن هم عملي حرفه‌اي و تخصصي و مستلزم دانش و تلاش است. خنده‌دار است كه با همه‌ي روشنفكربازي‌ها و ادعاهايي كه در باب تجربه و علم در هر كدام از ما وجود دارد اما، وقتِ عمل كه مي‌شود همگي به ابتدايي‌ترين راه‌حل چنگ مي‌زنيم كه زحمت كمتري را به دنبال داشته باشد؛ هم از نظر فكري و هم اجتماعي، مادي، عاطفي و ...

در كمال تعجب!!! خانوم‌ها هميشه عجز و لابه مي‌كنند در رثاي آن ظلم هميشه كه بر زن مي‌رود بر حسب مسائل اجتماعي و يا قوانين و تفكرات سنتي و ... در حالي كه ... اينجور نگاه كردن، روي سخنم با خانوم‌هاست بيشتر، دردي را دوا نمي‌كند از ما وقتي خودمان اينقدر سطحي و خاله‌زنك‌گونه برخورد مي‌كنيم با ماجراهاي مختلف زندگي‌مان. اينجا صرفِ احساسات يك زن مطرح نيست بلكه توانايي اوست كه زير سؤال مي‌رود. دختري كه به ازدواج تن در‌مي‌دهد با اين پيش‌زمينه‌ي ذهني كه " خب، قراره به عنوان یک دختر بالاخره ازدواج کنه و آن مرد هم همسر مناسبی به نظر می رسیده" به نظر من، يعني اين خانوم از حداقل آن هوش اجتماعي هم برخوردار نبوده و با اين تصميم دوباره‌اش ... چي بگم والله! دختري كه درباره‌ي مهم‌ترين تصميم زندگي‌اش اينقدر سطحي عمل كرده است و به جاي جبران آن اشتباه اوليه!(هر چند كه ظاهر قضيه نشان مي‌دهد كلي شانس آورده و شوهر خوبي هم نصيب او شده است در اين وانفساي بي‌شوهري!) در مراحل بعدي زندگي، هي سعي مي‌كند آن دليل واهي را بهانه كرده و زندگي فعلي خويش را هم به هواي سرابي ديگر يا ... (چه مي دونم ديگه!) برهم زند، به نظر مي‌رسد بيشتر دچار عدم ثبات شخصيتي و تفكري باشد و انگار بستگي به مزاج خود! بازي مي‌كند با زندگي‌اش و زندگي نمي‌كند اصلن! همان اجبار و سنت و يا تصوري كه باعث شده است آن خانوم ازدواج كند بعد از اين نيز وجود خواهد داشت؛ تصور كنيد يدك كشيدن برچسب مطلقه و ازدواج مجدد و حرف و حديث‌هاي پس از آن را. به نظر من، اين خانوم تابِ تحمل اين شرايطِ دوباره را نيز نخواهد داشت. ازدواج مجدد نيز راه‌حل بهتري نيست وقتي چنين ضعف‌هايي وجود دارد.

اين فمنيست و احترام به حقوق و احساس و ... زنان به جاي خود، اما ما يادمان رفته است انگار خانواده يعني چه كاردكردهايي دارد و جايگاه آن كجاست؟ مفاهيمي همچون تعهد و گذشت و صبر و صداقت و ... شعارهايي هستند كه هيچ‌گاه عملي شدن آنها را نبايد انتظار داشت ديگر. قرار نيست هر وقت كه تقي به توقي خورد جمع كنيم كاسه كوزه‌مان را. قرار نيست وقتي تب داريم به مهتاب بد بگوييم؟! مسئوليت‌پذيري را فراموش كرده‌ايم. به راحتي تباه مي‌كنيم زندگي خودمان را و ديگران را و خيالي هم نيست. انگار قواعد تازه‌ي زندگي بيشتر تخيلي هستند و خودخواهانه!!! خبري نيست ديگر از آن اجتماع و همبستگي و تحكم و پيوند و نمي‌دانم فلان و بهمان كه ... قرار نيست هر بار از يك سمت بوم بيافتيم. به نظر من همان عقل دنيادار آن خانوم باعث شده است در اين مدت زندگي محتاطانه و نظمي معتادوار داشته باشد و نتواند از زندگي خود لذت ببرد.

شايد بد نباشد گريزي بزنيم به آن يادداشت شما درباره‌ي آن حاملگي پس از بوسيدن! جدن باعث تأسف است كه چنين حكايت‌هايي وجود دارد درباره‌ي خانوم‌ها. آنچه در زندگي مشترك اهميت دارد چيزي نيست مگر محبت، علاقه‌ي جنسي و رضايت زناشويي. وگرنه باقي لذت‌ها را آدم تك و تنها هم اگر بماند مي‌تواند تجربه كند. همين كيس‌هاي " از زندگي " حتا، نشان مي‌دهد كه زنان و دخترانِ مثلن امروزي ما كه اينقدر هم باد به غبغب مي‌اندازند بابت مسائل روشنفكرانه‌ي زنانه!!! چقدر ناتوان هستند و كم‌ترين مهارت‌هاي لازم براي زندگي مشترك را نيز ندارند.



محمدحسین نجفی

اتفاق خوشایندی نیست خوصوصا برای همسر این خانم ....جدا از اینکه شاید ایشون به خاطر شرایط محیطیش مجبور به ازدواج شده اما شیوه ی درستی هم برای زندگیش اتخاذ نکرده اگر اونجا مجبور به بله گفتن بود بعد از ازدواج مجبور به عاشق نشدن نبود این وسط چرا همسرش باید تاوان بی فکری ایشون که شاید حاضر به ساختار شکنی نبودن رو پس بده؟؟



روم نميشه بگم

جدا كه از كامنت "چهار ستاره مانده به صبح"بسيار لذت بردم.



طاها بذري

نکته ی ریزی بود که به نظر من اشتباه گفته شد. نوشتید که "آيا انتخابی که صرفا براساس عقلانیت"... خانم دکتر واقعا فکر می کنین با دلایلی که ایشون توضیح داد، اسم این انتخاب صرف عقلانیت هست؟ من که اسم دیگه ای روش می زارم.

ضمنا من از محتوای اجتماعی وبلاگتون خیلی لذت می برم. پاینده باشید.



حانه ما

سلام...میگن تجربه مادر علم است...اقای ایشون اگر بهترین روشنفکر ایران باشه احتمال کنار امدن با این موضوع کم است..در مورد خانوم هم باید گفت کسانی که به صرف چسبیدن به عقل گام بر میدارند انهم در موضوعی به این مهمی باید درپایه های فکریشان تجدید نظر کنن...درخاتمه فکر نمیکنم این خانوم تا درک درستی از ازدواج نداشته باشه بتونه خوشبخت بشه...اگر هم صد بار تجربه کنه...



بهار

به اين خانم توصيه ميكنم كمي به زندگي اطرافيانش دقت كند، واقعاًآن عشقهاي آتشين پيش از ازدواج جاي خود را به چه داده‌اند؟ البته كه ايده‌ال آن است كه هم عشق باشد و هم عقلانيت حكمفرما، امابايد اذعان كرد كه چنين مواردي بسيار نادر است! وقتي ازدواجها را مقايسه ميكنم،ميبينم آنها كه بر اساس عقلانيت انجام گرفته‌اند بسيار پايدارتر از ازدواجهايي هستند كه صرفاً بر اساس احساسات شكل گرفته‌اند.



از زندگی

با تشکر از همه آنها که اظهار نظر کرده اند باید بگویم به نظر من هیچ مسیر استاندارد و مشخصی برای زندگی افراد نیست که کسی مثل من بتواند راهنمایی کند. من به حرف دل همه گوش می دهم. بیشترین سعی ام را می کنم که جوانب امر را برای کسی که درد دل می کند تا آنجا که بتوانم با توجه به دانسته هایم روشن کنم و همفکری کنم. هیچ کس را ترغیب و یا تشویق به کاری نمی کنم و یا سعی نمی کنم او را داوری کنم. نهایتاً اوست که تصمیم می گیرد!



rahimi

دوست عزیز من امروزها همه چیز عوض هرچه اتفاق می افته بعید به نظر نمی رسد
ؤؤؤؤؤؤؤؤؤؤؤؤ



یاسی

با سلام
راستش من خودم یک سال است که ازدواجی بدون عشق را تجربه کرده ام وحالا دچار افسردگی هستم. همسر من نه تحصیلات عالیه داره نه شغل عالی و نه درآمد خیلی مناسب ومن هنوز دلیل حماقتم را نمی دانم فقط این را میدانم که او برای بدست آوردنم خیلی تلاش کرد و من هم وقتی این عشق را دیدم تصور کردم عشق پاکی است و میتواند من را هم عاشق کند. الان حدود یک سال است که میگذرد و زندگی برای من بسیار سرد است و انرژی یرای ادامه ندارم. البته بعد از عقد فهمیدم که برای بدست آوردن من دروغ های ز یادی گفته از جمله تحصیلات که حتی دیپلم هم ندارد و حتی در مورد حقوقش . بعد اقدام کردم به جدایی ولی با وساطت خانواده اش دوباره منصرف شدم تا اینکه ازدواج کردم من حتی پیش روان شناس هم رفتم و او حق را به همسرم داد و گفت از سر دوست داشتن دروغ گفته است و دراین دوره و زمانه عشق پاک کم است . موضوع این جا است که او حتی حرفهای من را هم درک نمی کند و خطوط فکری من را نمیفهم. خیلی خسته ام



تنها

ازدواج بدون عشق ..منكه دارم ميمرم ازاين بيماري بدون مرهم ،فقط پانزده سال داشتم بدون اينكه من تن به اين ازدواج بدم من راهي غربت وغريبي پيوند بدون عشق كردن .خدايا خودت كمكم كن



رعد

این خانم محترم اصلا نخواسته عاشق بشه... اگه دنبال عشق بود بعد از چندسال می تونست عاشق شوهرش بشه...
شاید هم عاشقه و خودش خبر نداره.. می دونی راهش اینه که یه مدت از هم دور باشن بعد می فهمن بهش علاقه داره یا نه!
امتحانش ضرری نداره



rashin

man ye mahe aghd kardam ba pesari k bad az aghd fahmidam asan dusesh nadaram chon kolli ba meyaraei k too zehnam dashtam fargh dasht hamun hafteye aval khastam joda sham k khunevadam nazashtan vali man dust dashtam ashegh basham nemidunam chi shod k khar shodam ghablesh ba pesari dust bo0dam k kheili hamo dus dashtim o0nam sar khorde shod kholase fek mikardam dg hichvaght ro0ye shadio nemibinam vali ba vojud hameye ina tasmim gereftam asheghesh besham kolli ketab kho0ndam be vizhegihaye mosbatesh tavajoh kardam pishe do0stam hey azash tarif kardamo kam kam dar arze 2 hafte ehsas kardam besh alaghe mand shodam be hich pesari ham nega nemikonam kheili tasir dare 22 salame va daneshjuam dustam va chanro0zio miram khabga o0nja kheili sakht migzare chon yade gozashte mioftam vali bayad begam age adam bekhad alaghe be vojud miad vaghan migam mani k enghad asheghe ashegh bo0dan bo0dam be inja residam alanam donbale matnaei migashtam k delgarmam konan vali...ah chi daram migam



گیتی

منم زندگیم یه جورایی شبیه زندگی این خانومه.زیاد شوهرمو دوس ندارم فقط از سر دلسوزی دارم تحملش میکنم فقط بخاطر اینکه اون خیلی دوسم داره و واقعا عاشقمه همین دیروز وقتی داشتم حرف دلمو درمورد پشیمونی برا خودم تو کاذ مینوشتم اون سر رسیدو وقتی اونارو خوند میخواست خودشو بکشه.چیکار کنم دیگه مجبورم بسوزمو بسازم.



سحر

من عاشق نیستم ولی یکی رو دوست دارم و دوست داشتنم از رو احساس نیست من واقعا اونو سنجیدم و بعد بهش علاقه پیدا کردم به نظر من خریت اگه هرکی از در اومد بریم عقداش بشیم



saye

aliie,kheili khobe



شادی

من اگه بجای شما بودم بهش می گفتم حالا فکر کردی اونایی که با عشق ازدواج کردن چه گلی به سر خودشون زدن! بعد از یه مدت اونا هم دچار روزمرگی می شن و زندگیشون هیجانش رو از دست می ده! بعدش هم بهش می گفتم خوشی زده زیر دلت آبجی! کلی هم حرص می خوردم.البته همه اینا رو در قالب کامنت گذار می گم والا ادم با دوستش یه جور دیگه برخورد می کنه شایدم این فکرا رو نکنه اصن!

اما جدی تر به نظر من اگه ادم بدونه که کسی که بهش تعهد زندگی داده از معیارهای ادم بودن بهرمنده- ظاهرا مثل شوهر این خانم- می تونه دلیلهای دوست داشتن رو پیدا کنه و در حقیقت ادم اگه لج نکنه دوست داشتن همچین کسی قاعدتا باید خودبخود بیاد! آدمها که عروسک نیستند که یه روز بهشون بگی اره بعد که «عاقل تر» شدی بذاریشون کنار! آدم مسئوله در برابر کسی که بهش گفته شریک زندگیتم و تازه دوستش هم داره! یا نباید تعهد بده یا باید نهایت تلاشش رو بکنه که به عهدش وفا کنه. شاید دارم تند می رم اما من خیلی دلم پره از اینکه « من دیگه دوستت ندارم پس خداحافظ!». بیخود کردی دوست نداری! یه کمی احساس مسئولیت کن و از خودت بگذر در برابر کسی که سالها دوستت داشته (و داشتی)! چه خودخواه! دل یه آدمه که داری له می کنی! در ضمن به نظر من اگر دو طرف اهل درک باشن حرف زدن در مورد همین مشکل عدم وجود عشق با طرف مقابل خیلی موثره.

راستی حالا که یه سال و نیم گذشته بالاخره چی کار کرد این خانم D: و چقدر کارشناس خانواده تو وبلاگ شما پیدا می شه ها!



احمد

ای دوست قبولم کن و جانم بستان
مستم کن و از هر دو جهانم بستان



همدرد

به نحوی با این خانم همدردم.
خانواده ما خیلی عجله داشتند که زنم بدند. نمیدونم چرا ولی سنم رفته بود بالای 30 شاید عجله شون بخاطر همین بود. همون روز اول که باهاش رفتم آزمایش ، بعد از جواب ، به توصیه خواهرم رفتیم برای خرید انگشتر . همون شب فهمیدم که توی انتخابم اشتباه کردم. ایکاش خجالت و دلسوزی رو کنار میگذاشتم و همون شب به اون دختر میگفتم که پشیمون شدم. تا اومدم به خودم بجنبم قرار عقد گذاشتند در حالیکه از رفتارم کاملا نارضایتی واضح بود ولی کسی به روی خودش نمی آورد. دو روز مونده بود به عقد ، به شوخی و جدی توی خونه گفتم : « پشیمون شدم میخوام به خانواده اش زنگ بزنم و بگم.» پدرم اون شب اومد پیشم و بهم التماس کرد که اینکارو نکنم. حتی یادم غرورشو شکست و گریه کرد. فکر میکرد با اینکارم با آبروی اون بازی میکنم.
حتی به اون دختر با پیامک با کلی خجالت گفتم : «اگه کسی بهت بگه که فلانی(خودم) دوست نداره ، چی میگی؟ »
خیلی ناراحت شد و گفت:« احساسات من الکی نیست که بخواهی به بازیش بگیری»
بهش گفتم :«یعنی تو حاضری با کسیکه قلبا دوستت نداره یک عمر زندگی کنی؟»
گفت:« من یکبار قبلا توی زندگیم شکست خوردم ، خیلی بهم سخت گذشته دیگه نمیخوام برای دومین بار ...»
اصلا باور نکرد که من دوسش ندارم. ظاهرا اون عاشق من بود.
از زمان نامزدی تا عقدمون شاید دو هفته بیشتر نگذشت.
با اکراه عقد کردم. بعد از عقد تا دو ماه خونه نامزدم نرفتم تا بلکه خودش اومد خونه ما و برام هدیه تولد آورد. ولی من حتی برای روز پدر نرفتم خونه شون.
قرار عروسی گذاشتند و من ، گیج. یکهفته مونده بود به عروسی دوباره توی خونه خیلی صریح گفتم که دوسش ندارم . دعوا شد. مادرم حالش خراب شد و رو به موت شد. ترسیدم که بخاطر من بمیره.
کوتاه اومدم و زیر بار رفتم.
در حال حاضر ، فقط زندگیم رو دارم تحمل میکنم. نه مهمونی بهم حال میده نه ...
از خدا طلب مرگ میکنم. چون نه توان پرداخت 314 سکه مهریه رو دارم ، و نه توان شکستن دل همسرم رو و نه توان تحمل مرگ مادرم رو.
شما دعا کنید بزودی من بمیرم تا همه راحت بشن.



ziba

man hanoz eshghi nadaram ta bekham ehsas konam



صهیب

به نظر من زندگی بدون عشق یعنی همیشه احساس خفگی کردن و هر روز مردن و زنده شدن



علی

زندگی بدون عشق یعنی ورشکسته تر شدن لحظه ای

تا دو ماه با هم نپری همپرواز نباش.



مهسا

من هم یک زندگی سرد و بی روح داشتم در حسرت کلمه دوستت دارم از طرف همسرم ماندم شاید باور کردنش سخت باشه من هم کاملا عقلانی ازدواج کردم و بعد از 7 سال به بن بست طلاق رسیدم.همسرم بعد از سالها اعتراف کرد فقط بر اساس عقل و اصرار مادرش ازدواج کرده و هیچوقت منو دوست نداشته.



محسن

سلام من فکر می کنم این خانم بسیار ناشکر است و قدر نعمتی رو که خداوند بهش داده نمیدونه ایشون در رویا های خودش فکر میکنه برای یه زن مطلقه چه خبری ممکنه باشه فقط میتونه یه سری دوستان جوون خوش تیپ ودرغگو داشته باشه چون احتمال ازدواج مجدد با کسی که با هم عاشق و معشوق باشند تقریبا محاله همه میخوان از یه زن مطلقه فقط کام دل بگیرند و خداحافظ متاسفانه نمیدونه چقدر مهمه همسر ادم بدون هیچ تلاشی ادم و دوست داشته باشه خانم هیچ خبری نیست به چیزایی که داری دلخوش باش و شکر کن



منیر

سلام
من خودم یه زندگی عقلانی رو شروع کردم الان 4 ساله دارم زندگی میکنم بچه ام ندارم ولی زندگیم بعد از مدتی خیلی عشقی شده خیلی زندگیمو دوست دارم
نمیدونم
ولی احتمالا تو زندگی این خانم کسی باید باشه که نمیذاره عشقشو به شوهرش نثار کنه اگه اینطوری باشه کاریش نمیشه جز طلاق
ولی من یه توصیه دارم بهش که هیچ وقت ناشکری نکنه مردیکه تورو دوست داره و بهت علاقه داره کم پیدا میشه توام بخوبیاش فکر کن و فکر کن اگه باهاش نباشی دوری ازش چقدر عذابت میده هیچوقت زندگی قشنگتو خراب نکن



نرگس

من هم همین شرابط رادارم شوهرم هیج علاقه ای به من ندارد من هم همینطور.شبها دیر میار خونه میدونم برای اینکه همدیگرو کمتر ببینیم . میگه ازدواج ما ازاول هم اشتباه بود بعد 2 سال زندگی احساس تنهایی و خلا دارم .خونواده شوهرم هم خیلی به من اهمیت نمیدهند. دوست دارن زودتر بمیرم.



ساناز

عالی بودممنون



غصه

من عبارت زندگي بدون عشق رو سرچ كردم ولي خيلي اتفاقي از اينجا سردر اوردم.
من احساس اون خانم رو كاملا درك مي كنم. چون خودم دقيقا همون مشكل رو دارم. شوهرم يك عاشق تمام عياره. اون از عشق و محبت به من چيزي كم نميذاره. ولي من از اول عاشق نشدم. من عليرغم اينكه بر اساس طبق نظرات خيلي ها تمام ويژگي ها از قبيل زيبايي تحصيلات شغل و درآمد خوب و امكانات مالي ديگر رو داشتم در سن 25 سالگي ازدواج كردم چون به دليل تاثير تفكرات سنتي خانواده فكر مي كردم بايد ديگه تا 25 سالگي ازدواج كنم. بنابراين با همسرم كه در مقايسه با خواستگارهاي قبلي مجموعا شرايط متعادل تري داشت ازدواج كردم. همسرم حداقل شرايط و امكانات رو داره ولي از من پايين تره. به لحاظ ويژگي هاي اخلاقي و انساني فوق العاده است و قطعا از من خيلي والاتره. از روز اول عاشق من شد و روز به روز بيشتر به من عشق مي ورزه و عميقا اعتقاد داره كه زندگي بدون عشق مفهومي نداره. هميشه من رو به پيشرفتهاي تحصيلي و شغلي تشويق مي كنه و اصلا با اين موضوع مشكلي نداره. اساسا با نگاه سنتي به زندگي كه زن رو محدود مي كنه مخالفه. اينا رو مي نويسم كه بگم همه نگرشها ارزشها ويژگي ها و خصوصيات اخلاقيش از اول مورد پسند من بوده و هنوز هم هست.
ولي.......من اون احساسي كه بايد داشته باشم ندارم. در واقع من از اول خودم رو گول مي زدم. يادمه كه دائم در خودم دنبال عشق و علاقه به اون مي گشتم و نمي دونستم كه دوستش دارم يا نه. آخرش هم با ترديد و دودلي كامل ازدواج كردم چون ساختار سنتي خانواده ها ارتباط بيشتر رو محدود مي كرد. الان كه فكر مي كنم مي بينم از اول هم عشقي از جانب من در كار نبوده چون عشق واقعي رو نيازي نيست كه دنبالش بگردي. من فكر مي كردم همسر ايده ال من كسيه كه افكار و نگرشهاش رو بپسندم. يادمه توي همون دوران آشنايي با هم رفتيم پيش مشاور و اون به من گفت كه اون عاشق توست ولي تو چون تا حالا دوست پسر نداشتي فقط به اون عادت كردي و فكر مي كني دوستش داري. ولي من حرفش رو خيلي جدي نگرفتم.
همسرم ميدونه كه ميزان علاقه مون با هم يكي نيست ولي نمي دونم چرا نمي فهمه كه از جانب من عشقي در كار نيست و فقط يك علاقه ناشي از عادته اونم به خاطر درياي عشقي كه اون به من مي ورزه و من بهش عادت كردم. گاهي اوقات فكر مي كنم همين محبت هاي اون باعث شد كه من فكر كنم دوستش دارم و باهاش ازدواج كردم.
من هنوز بچه ندارم و از بچه دار شدن مي ترسم. در عين حال ميدونم كه هيچ وقت نه وجدانم راضي ميشه و نه جرات طلاق دارم.

لعنت بر فرهنگي كه دخترها رو حتي دخترهاي تحصيل كرده و موفق رو بدون اعتماد بنفس تربيت ميكنه و تحت تاثير تفكرات سنتي قرار ميده. من پدر و مادرم رو در اين مورد نمي بخشم.
تفريح من در تنهايي گريه كردنه.
و اينجا تنها جاييكه براي اولين بار بعد از 5 سال حرفاي دلم رو ميگم شايد به خالي شدم كمك كنه. ممنون كه حرفامو خوندين.



نیکا

یک روز زندگی با عشق می ارزه به روزها زندگی بدون عشق.



تيرداد

سلام منم دوازده ساله بي عشق دارم زندگي ميكنم ولي مشكلي ندارم چون اصلا به عشق اعتقادي ندارم وقتي به چيزي اعتقاد نداشته باشي از فقدانش هم رنج نميبري و راحت زندگي ميكني اينو بگم خيلي راحت ميشه بي عشق زندگي كرد مثالش هم تو ازدواج هاي دوم افرادي كه همسر خود را از دست داده اند ميشه ديد چون يكي رو از دست داده اند قدر دومي رو ميدونند.



نسترن

سلام من دقیقا داستان فوق را درک می کنم چون خودم در این موقعیت قرار گرفتم. شخصی به خواستگاری من آمد که از لحاظ اجتماعی و فرهنگی در سطح نسبتا خوبی قرار داشت و از همان روز اول به من علاقمند شد ولی من اصلا نسبت به او هیچ احساسی نداشتم و هر چه سعی کردم در جلسات مختلف نتوانستم خودم را با او مچ کنم از طرفی شدیدا تحت فشار خانواده ام قرار داشتم که معتقد بودند که من 27 سالمه و از وقت ازدواجم گذشته و علاقه بعد از ازدواج ایجاد می شود ولی این مسئله برای من فقط یک ریسک بود . من تحت این فشار به او جواب مثبت دادم ولی ته دلم دوستش نداشتم. روزها با خودم درگیر بودم تا اینکه تصمیم خودم را گرفتم دیدم دیگر نمی توانم برایش نقش بازی کنم چون من آدم صادقی هستم و نتوانستم ادامه دهم و معتقد بودم که نباید در مورد به این مهمی ریسک کنم که شاید بعد از ازدواج علاقه ایجاد بشود و یا شاید نشود. برای همین علی رغم میل خانواده ام همه چیز را قبل از مراسم بله برون خاتمه دادم. حال با اینکه از تصمیم خود ناراضی نیستم ولی مورد انتقاد خانواده ام قرار گرفته اند. من یک کیس خوب را از دست دادم ولی معتقدم که زندگی بدون عشق من را به مرز نابودی می برد. گاهی اوقات فکر می کنم که آیا اشتباه کرده ام و باید ادامه می دادم ؟خواهش می کنم من را راهنمایی کنید.



هلیا

شاید در ایران ٢٠ سال دیگه بشه چنین مواردی را مطرح کرد چون ساختار و سیستم اجتماعی این موضوع را پس میزند. اصلا میگن "عشق یعنی چی؟ توهم داری". چون ما هیچوقت یادنگرفتیم و اجازه بهمون ندادند بگیم چی دوست داریم چی دوست نداریم بنابراین خودشناسی و اینکه مثلا خودمان را بشناسیم که بدون عشق چقد کیفیت زندگیمون پایین می آید را نمی توانیم مطرح کنیم. با این تضادها زندگی کردن اختلالات روحی و روانی در ما پدید خواهد آورد که شاید هیچ جای دنیا آن را تجربه نکردند. این خانوم و خیلیها که صادقانه داستان زندگیشونو تعریف کردند از قربانیان این تفکرات غلط هستند.



metallica

تو ايران ازدواج و عشق اصلا معني نداره چون بعد از ازدواج اونقدر برات مشكل و بغضي درگيري ها بوجود مياد كه اصلا لذت زندگي و ازدواج و اين حرفا يادت ميره البته آقايون رو ميگم هاااا . خانوما كه .... ازدواج يعني دچار روزمرگي شدن و زندگي تكراري ازدواج تو ايران يعني مطمئن باش اوني كه ميخوادت تورو واسه يه چيزي ميخواد نه به خاطر خودت ازدواج واسه اروپايي ها خوبه نه چون از هر لحاظ قبل از ازدواج تخليه شدن و مثل اكثر ماها از رو هوا و هوس ازدواج نمي كنن بعدش بگن عجب كاري دست خودمون داديم. اينجا ازدواج واسه مرد يعني خدا خدا كردن كه كارتو از دست ندي چون مسئوليت رو دوشته و صبح تا شب جون كندن كه از گشنگي نميري و براي خانوم ها هم يعني تو قبلمه و قوري و آشپزخانه خلاصه شدن و غذا پختن تا آخر عمر . البته اين فقط يه نظر بود در حد افراد متوسط جامعه من با اون بالايي ها كاري ندارم در حد خودم حرف ميزنم . ولي در كل ازدواج نكردن بهتر از ازدواج كردن از هر نظر كه فكر كنين. (( من خيلي چيزارو نگفتم كه نوشته هام رو بذارين كه بچه ها بخونن. ممنون ميشم اگه اينو بذارين كه بقيه هم بخونن شايد نظرم اشتباه بود)) i really appreciate it . thanks so long



مهنا

غصه عزيز .من حدود 2 هفته از عقدم ميگذره و دقيقآ شرايط تورو دارم وكاملاً دركت ميكنم.به شدت از كارم پشيمونم و مطمئنم زندگي بدون عشق براي مني كه هميشه دلم يه زندگي حداقل با علاقه مي خواست خيلي سخته.به خودم ميگم كاش زمان بر ميگشت ومن كمي احساسم رو در نظر ميگرفتم.ميدونم جدايي هم شرايط رو بهتر نمي كنه كه بدتر ميكنه.فقط به همه توصيه ميكنم كه قبل از ازدواج همه چيز رو در نظر بگيرن.نسرين جان مطمئن با ش كه تصميمت درست بوده .



ماندانا

خانم دکتر همه زندگیم شده غصه.آهنگ غمگین گوش کردن.فکر...رویای رهایی.1سال ازدواج کردم و 3سال قبلشم نامزد بودم.24سالمه.ناگفته نماند از نامزدی تا حالا باهم مثل خیلیها تفاهم نداشتیم.یا اختلافات فرهنگی و..همسرم خیلی سعی دارد منو مطابق آداب خودشون درآره.چند بار بهش گفتم خسته شدم.تو منو اینجوری دیدی.من همینم.کاش میتونستیم از هم جدا شیم یا گاهی که ازش میرنجیدم به شوخی میگفتم فکر کن مهریمو ازت بگیرم و.. ساکت میشد نه اینکه عاشقم باشه.به خاطر ترس از آبرو و خانواده..ازون به بعد سعی میکنه بهم نشون بده که عاشقمه.. رشته تحصیلیم گرافیکه.حتی علیرغم میل همسرم درس میخونم برای ادامه تحصیل سعی میکنم اینو هدف قرار بدم اما دستو دلم به هیچ کار نمیره...من قبلا عشقو برای یکی دیگه تجربه کردم.سر یه سو تفاهماتی به دوستی با عشقم خاتمه دادم.بعدازدواج موضوعش برام روشن شد.و اونهم ازدواج نکردو..با اینکه میدونستم خیلی کیس مناسبی نیست برای ازدواج اما عاشقش شدم و عیبهاشو نمیدیدم.معنی کامل عشقو میدونم.هنوز به پام نشسته..اما من دیگه خستم.اگه هم از همسرم جدابشم میخوام تنهایی و آرامشو تجربه کنم چرا که هیچ وقت عشق و حس آرامش و کنار همسرم نداشتم.حتی نمیخوام با اون ازدواج کنم.نه.فقط میخوام آیندمو بسازم.



دل مرده

سلام من ۲۱سالمه وقتی ۱۴ سالم بود دادنم به یکی که ۱۶ سال ازم بزرگتربود.حدود۶سال عقدکرده هم بودیم و۶ماهه عروسی کردیم.هیچوقت عاشقش نشدم.اونم اصلابه من ابرازعلاقه نمیکنه.خصوصیات اخلاقی مون خیلی متفاوته.بااینکه ازلحاظ ظاهری موردتوجه خیلی ازمردام اماشوهرم اصلاتحسینم نمیکنه.اززندگیم خسته م گاهی آرزوی مرگ میکنم گاهی تورویایه زندگی پرازعشق براخودم میسازم!هیچوقت باکسی رابطه عشقی نداشتم.بی انگیزه شدم.کمکم کنید



همدرد

سلام، مطالب خوبی بود من هم حدود یک ساله عقد کردم 28 سالمه خوشبختانه یا بدبختانه قبل از ازدواج پسر مثبتی بودم ، تو دانشگاه دوست دختر داشتم ولی سعی می کردم بهشون دل نبندم چون ازدواج در آینده را بهتر و موفقیت آمیز تر می دونستم چند تاجمله را گذاشته بودم تو ذهنم و اونها را ملکه ذهنم کرده بودم " وقتی می تونی انتخاب مناسبی داشته باشی که خودت آدم مناسبی باشی" تحصیلاتم را تموم کردم لیسانس گرفتم رفتم سریازی بعد رفتم دنبال کار پول هام رو جمع کردم چند تا وسیله که همیشه دوست داشتم داشته باشم خریدم که خیالم راحت باشه که دارم به نیازهای درونی م که نمی تونستم برسم دارم رسیدگی می کنم این کار بهم اعتماد به نفس می داد " خوی فقط می خواستم دیگه هیچی کم خودم نذارم مونده بود نیاز های جنسی که در درون هر کس هست از اونجایی که محل کارک محیط کوچیکی بود فکر دوست دختر و رابطه های یواشکی رو کلا باید می زاشتم کنار " البته خودم هم آدم خوبی هستم چون اگه می خواستم همه چیز مهیا بود " قبل از ازدواج بهم می گفتن اگه رابطه داشته باشی موقع روابط زناشویی همش رابطه های قبلیت می اد تو ذهنت و اصلا لذت نمی بره و تازه یه جورایی خیانت حساب می شه چون با همسرت خوابیدی ولی ذهنت جایه دیگه هست ...... واسه ازدواج چند تا معیار اصلی تو ذهنم وجود داشت : معیار های ما تحت تاثیر جامعه شکل می گیرند مثلا می گن " دختر خوب دیگه پیدا نمیشه " به نظرم این یه جمله تو جامعه از صد تا بمب هسته ای قویه تره .... یه سری ادم بی فکر این حرف هارو میزنن ، خوب معمولا می گن از تجربه های دیگران استفاده کن منم ساده ...
شخصیت اخلاق تحصیلات کار خانواده معیار های اصلی من بودن در مورد چهره هم حساسیت داشتم ولی می گفتن بازم " زن قشنگ مال خیابونه " اینم فرهنگ ماست دیگه ....
دختری رو بهم معرفی کردند که همه رو یه هو داشت .... هلو .... منم یه سر زبون دار و اعتماد به نفسم هم بالا به خودم گفتم همونیه که می خواستم به خانواده ام معرفی اش کردم " البته خانواده من همه مسئولیت رو به خودم سپرده بودند " خلاصه ... با شور حال عقد کردیم ... ولی بعدش یه احساساتی می اومد سراغم... که پس عشقی که می گن کجاست .. چرا تو دلم قنج نمی ره ... رفتم یپش روانشناس گفت باید روی افکارت کار کنی "



همدرد

ادامه :

خلاصه 100 طور فکر کردم اول یه زن خیالی بد اخلاق غرر غرر بد ذات دروغگو برای خودم ساختم و چند روزی تو ذهنم باهاش زندگی کردم بعد که اخلاق و ویژگی های همسرم رو می دیدم لذت می بردم ...
بعد هم چهرشون بود حس می کردم برام غریبه شده.... نوع نگاهم تغییر کرده بود چهره خواهرم هم که یه عمر با هم بودیم برام غریبه شده بود ...چون تو صورت ها زیاد دقت می کردم ... فهمیدم یه جای افکارم می لنگه ..... دوباره شروع کردم فکر کردن ......

* یه سوال دیگه تو ذهنم می اومد که اول باید عاشق شد بعد رفت سراغ بقیه معیار ها ... که با عقل جور در نمی اد چون اگه با احساس بری جلو دیگه چشمت کور می شه و هیچ عیبی رو نمی بینی و زندگی خیلی مسخره است .... زندگی پول می خواد بدهکاری داره ... واقعیت زندگی یه چیزی دیگست اصلا زندگی یه کلمه تو کتاب هاست اینی که ما داریم زندگی نیست که همش به فکر بدهکاری و بی پولی باشی ... فکر کنم اگه جای زندگی کلمه رندگی r رو بزاریم بهتره به 2 مفهوم همم باید با رندی و زیرکی زندگی کنی و هم رنده بشی randeh مثل سیب زمینی ولی برای اینکه مارو خر کنن اسم قشنگ زندگی روش گذاشتن



ماندانا

خانم دکتر خواهش میکنم یه نظری بدید...دارم میمیرم از بلاتکلیفی..من تصمیمم وبرای جدایی گرفتم اما خوبیهای همسرمو که میبینم نمیدونم چطور عنوان کنم. دنبال آتو از جانب اونم..باید صبر کنم ودنبال یه فرصت واسه جدایی یا تا ابد بسوزم و بریزم تو خودم؟



سردرگم

سلام
من یه دختر 27 ساله هستم که خواسگاری دارم عاشق و دیوونه تحصیلات بالا و شخصیت خوب و مهربونی داره به لحاظ اخلاقی مشکلی نداره و واقعا منو دوس داره 9 ماهه که به دلیل دوری رابطه اینترنتی داریم و قراره یه ماه دیگه به طور رسمی نامزد و خلاصه عقد کنیم من از اول عاشقش نشدم یعنی مطمئن نیستم و هزار با ربهش جواب منفی دادم اما اصرارهای ایشون شدید منو درگیر کرد خانواده موافقن و همه ایشونو به عنوان یه مورد خوب واسه ازدواج میدونن اما من از قیافش خوشم نیومده وقتی چت میکنم دوسش دارم اما وقتی تصویر میده دوسش ندارم با این اوضاعی که واقعا نمیشه به هرکسی واسه ازدواج اعتماد کرد درمونده شدم چون ایشون واقعا ادم قابل اعتمادیهو ما 8 ساله که به طور خانوادگی میشناسیمشون اما مشکل اصلی من اینه که عاشقش نیستم و فک میکنم عاشقش قیافه اش نیستممن میخوام ببینم ایا این مشکل بعدازازدواج و بعداز یک رابطه جنسی از بین میره یا نه تا اخر عمر بابهش درگیرم ونکته ی دیگه اینکه اتفاقهایی عجیب در این مدت افتاده که من هرکاری میکردم رابطه به هم بخوره نمیشد و رابطه شدیدتر میشد.واقعا این مسئله واسه من حل نشده است من سردرگم شدم انگار سرنوشت داره منو به سمت ازدواج با این شخص میبره



صنم

سلام
من 6 ماه نامزد کردم . از قبل هم با نامزدم اشنا بودم ایشون علاقه خیلی زیادی به من داره .در حالیکه من هیچ حسی بهش ندارم. دقیقا با تارو پودم موضوع را درک میکنم .قبل نامزدی هم همش فکر میکردم بعدا علاقه ایجاد میشه که نشد.خیلی بهش وابسته هستم .ولی علاقه و اون شورو حرارت رو ندارم .هر وقت حرف عروسی گرفتن رو میزنه میترسم .هفته ای یکبار که همدیگه رو میبینیم معذبم و اینجور نیست که منتظر باشم بیاد. تا حالا شده 20 روزم نیومده و اصلا دلتنگ نشدم .حالا همه بهم میگن بعد ازدواج اینجور نیست و علاقمند میشد ولی من از خودم خیلی میترسم .



سانی

اگر دنبال عشق هستید هرگز ازدواج نکنید
بعد از ازدواج انسانها ابزاری بیش نیستند
ابزارهایی برای زاد و ولد
ماشینهایی برای پولسازی
ماشینهایی برای نابودکردن بهترین روزهای زندگی
بعد از ازدواج هرگز عشقی بوجود نخواهد آمد
اگر عشقی باشد دروغ است ، فقط نیاز کنار هم بودن است ، ادمها فقط بهم برای رفع نیازهایشان وابسته میشوند
عشق با ازدواج نابود میشود



سميه

ازنظر من زندگي بي عشق"باعث ميشه زندگي ادم تو ي دنياي ديگه كه هيچ لذتي واسش نداره سپري بشه كه طعم احساس خوب رو هيچ وقت نتوني بچشي در حالي كه همه چيز داري و اين يعني اوج فلاكت و بدبختي.منم جز اين فداشدگانم كه با كسي ازدواج كردم كه 14سال ازمن بزرگتره.



نیما

نمی دونم چی بگم ولی خواستم منم یه چیزی بگم حدود10-12ساله که ازدواج کردم راستش رو بخواید اطلا واسم مهم نیست کدوم عدد درستخ چون اصلا زنمو دووست ندارم حاصل وصلتمون دو تا بچه است یکی دختر 10ساله یکی 2ساله و پسر از اول زندگیم احساس حوبی به همسرم نداشتم هرگز حوصله شو ندارم اونکه می گه خیلی دوسم داره و خیلی بهم محبت میکنه حدود 5ماه پیش با زن مطلقه ای ااشنا شدم شدیدن بهش علاقمند شدم و عاشق هم شدیم و عقدش کردم یک ماهی هم باهاش بودم وولی چون نمی ذاشت بیام خونه و بچه هامو ببینم باهاش مشکل پیدا کردم وقتی با اون هستم اصلا احساس خستگی و کسالت نمیکنم ولی از طرفی بچه هامو هم نمیتونم رها کنم الان مدتتیه که ندیدمش دلم براش تنگ شدهنمیدونم چکار کنم به نظرم بهتره انسان با کسی زندگی بکنه که دوسش داره بخصوص کسانی که خیلی حساسند مثل من نه میتوونم زن اولمو طلاق بدم چون ازش بچه دارم نه می تونم هر دو تا شونو نگهدارم توی بد جهنمی زندگی میکنم



عاشق

چه خوبه که عشقتو پیدا کنی بعد پول داشته باشی با هم عشق کنینو زندگی کنین محبت یعنی عشق با هم خندیدن یعنی عشق از هم خسته نشدن یعنی عشق مثبت گرایی یعنی عشق با هم تفاوت داشتن یعنی عشق اگر دو نفر رو همه چی با هم تفاهم داشته باشن و بگن همه چی خوبه اونوقت زندگی خسته کنندست و حال نمیده باید با این دچیزا جنگیدو دیده مثبت نگاه کرد تا عشق واقعی خودشو نشون بده مبارزه با سختی های فکری و پیش رو باعث میشه تا عشقت رو جستجو کنی و بدون در کنار کسی که احساس ارامش میکنی و مشکلی نیست عشقی وجود ندارد



ستايش

سلام اگر پاي شخص ديگه اي در ميون نباشه اين دو مي تونن خوشبخت ترين زوج دنيا باشند چون فهميده و منطقي هستند. بي احساس بودن و عدم شور و هيجان در زندگي دليل بر جدايي و طلاق نمي شه به خدا توي زندگي خيلي هامون مشكلاتي هست كه تصورش ديوونه كننده است يكي از دوست هام شوهرش معتاده شديدا ولي داره باهاش مي سازه داره شخصيت شوهرش رو تغيير مي ده و اين خيلي با ارزشه. نمي گم بايد مثل اون باشيم و مثل اون فكر كنيم ولي بايد حتي يك قدم براي بهتر شدن زندگي اش برداره شايد شوهرش هم نياز داره به اينكه همسرش خودي نشون بده هيجان- شادي - و احساس خوشبختي چيزيه كه خودش بايد ايجاد كنه زماني كه اثر نكرد مي تونه بگه شوهرش يك آدم بي احساس و بي ذوقه و زندگي با اون كسل كننده است. دوست خوبم زود قضاوت نكن.



هانیه

منم در میکنم
4ماه که نامزد کردم از همون اول بهش هیچ حسی نداشتم ولی به دلیل اصرار خونواده بهش جواب دادم گفتن عشق بعد عقد خودش به وجود میاد در صورتی که الان واسه من تنفر ایجاد شده اونم منو اونقد دوست نداره میترسم از اینکه باهاش برم زیر یه سقف و هم در حق اون نامردی کنم هم در حق خودم



لیلا

با سلام
شما همتون در مورد این خانم نظر دادید ولی منمیگم رندگی باید بر اساس عشق و عقل باشه من و پسری عاشقانه نه سال همدیگر را دوست داشتیم و مادر اون بعد از نه سال مثل کوه جلوی ما ایستاد حالا من ارزوی یه لحظه دیدنش دارم اینم یه جورش



باران

من هم فکر میکردم علاقه بعد عقد بوجود میاد .برای من که نیومد...



شهرزاد

من فکر میکنم اکثر این مشکلات قبل ازدواج باید جلوگیری بشه برای افراد باید عشق علاقه مهم باشه
من شخصا نمی تونم با ادمی که ذره ای مهر علاقه به کسی ندارم زندگی کنم
و فکر می کنم اساس این دنیا بر عشق
عشق الهی . . و عشق های دیگه
ولی مقالاتی که در مورد عشق خواندم حاکی از این بوده که عشق از شناخت نشئت می گیره یعنی با عقل . . چیزی که تو دوست داری اون فرد داشته باشه . . یا امثال اینها . .
البته این یکنواختی های بعد ازدواج هم از خود ادم ها نشئت می گیره وقتی دید قشنگی به زندگی نداشته باشن هیچ وقت حس دوست داشتن درونشون بوجود نمی یاد وقتی تلاشی برای ایجاد علاقه نکنن . .
البته بعضی ها میگن علاقه یه حس تلقینیه که ادم داره . . نمی دونم ولی شاید با تلقین هم این حس ایجاد شه . .



tina

باعرض سلام راستش منم مادرم میخوادمنو به زوربه پسری بده که دوسش ندارم داغونم به خدادعاکنین شوهرنکنم اشکم بندنمیاد عاشق پسرعمومم مامانم نمیزاره ازش متنفرم داره عذابم میده دعاکنین



رها

تجربه کردن این حس چقدر آزار دهنده است،این خانم و خیلی خوب درک میکنم چون با وجود حسش کردم،نزدیک 1 ماه با یکی از همشهریام از طریق نت صحبت کردیم ،منم فقط عکساشو دیده بودم ،با نت که صحبت می کردیم همه چی خوب پیش می رفت تقریبا به نتیجه ی نهایی رسده بودم که این همونیه که می خواستم،خونواده هامونم کاملا در جریان بودن همدیگه رو دورادور می شناختن همه چی اوکی بود کارش،خونوادش،شخصیتش،همه چی،فقط چون از هم دور بودیم قرار شد از نزدیک همدیگه رو ببینیم و بعد قرار خواستگاری و ...
خیلی خوشحال بودم ،قرار گذاشتیم مدیگه رو ببینیم،دیدیم ولی کاش نمی دیدیم،با عکساش خیلی فرق نداشت همونی بود که کلی ازش عکس دیده بودم،ولی...
یه حس خیلی بد نسبت به قیافش،نمیدونم چرا اینجوری شد،کلی خودمو سرزنش کردم،با خودم کلنجار میرفتم ،خودمو دعوا میکردم،آخر سر بهش بله رو گفتم،خودمو گول زدم که ازدواج اگه عقلانی باشه عشق و علاقه بوجود می آید با شک و دودلی بله برون ،با شک و دودلی عقد،الانم که 4 ماه گذشته و من کماکان دوسش ندارم،همش دنبال اتو بودم که هکه چی رو تموم کنم ،خودش چند تا اتو دستم داد با عصبانیتاش و سلطه جوییاش منم بزرگشون کردم با خونوادم درجریان گذاشتم،الان فردا می خوام برم درخواست طلاق بدم خودشم خبر داره ولی اون می گه طلاقت نمیدم اگرم طلاقت بدم کلی اذیتت میکنم،من همه ی اینارو با جوون و دل میخرم ولی می خوام خود قبلیمو پیدا کنم شاد باشم و از زندگی لذت ببرم،با اینکه احساس عذاب وجدان هم دارم ولی به این فکر می کنم که الان بهتر از فرداست،برام دعا کنین خواهش میکنم که بتونیم راحت از هم جدا بشیم،که فردا خیلی دیر میشه...



مریم

اینکه مادر دو تا بچه باشی وباید به اونها عشق بدی یکطرف وکشمکش با خودت که همیشه سرخورده و بدون عشق رها میشی یکطرف ولی مادر بودن میگه به خاطر بچه ها تحمل کن اونا به هر دوتا احتیاج دارن



بهار

واقعا متاسفم
منم از همین میترسم که بخاطر بچه ها........



hashimi

تشکرازنظرشما من باشما موافقم عشق قبل ازدواج پایداریها 50درصد می باشد مگراینکه هیچگاه بعد ازدواج عشقی نخواهد بو حوداید



مریم

این مشکل واقعآ راه حلی بجز تحمل شرایط البته با سختی نداره
طلاق بگیرن سرخورده و بازنده مشن وهیچ تضمینی برای دستابی به عشق وایده آل شون رو ندارن...
بمونن هم کم کم تو همچین رابطه ای دچار افسردگی می شن اما شاید بتونن ....
ای بابا چه می دونم
من اگه راه حل می دنستم زندگی خودم ایجور نبود



بهار *

سلام منم بانظرمریم و بهار موافقم به خاطر بچه هامون میشه تحمل کرد زندگی بدون عشق. چون با طلاق مشکلات چند برار میشه تازه کسی هم به عشقش نمیرسه چون معتقدم عشق با ازدواج کردن وبه هم رسیدن سرد میشه واز بین میره نمیدونم شاید هم از بین نمیره تا حالا با عشق زندگی نکردم که بدونم .اما میدونم این زندگیو ادامش بدم به حال بچه هام بهتره با طلاق هم خودم نابود میشم و هم بچه هام .اینجوری فقط احساسم نابود میشه اینم بشه فدای سر بچه هام ...........



زهره

سلام
عشق واقعا معنای نداره در ایران برای دختر یعنی نترشیدن و حرف درنیاوردن و برای پسر داشتن یک نفر ککه کاراتو بکن منم قرار تا یک هفته دیگه ازدواج کنم البته با کسی که علاقه ای ندارم ولی خوب بهه خدا توکل کردم میگم شایدد مهرش بعد ازدواج ایجاد بشهه پس اگر این نظرخوندید برام دعا کنید



مریم

سلام
من نوشته ها و نظرات رو خوندم راستش یکم دلم گرم شد اخه همش فک میکردم که خودم همچین زندگی دارم و افسرده شدم ولی میبینم که زندگی های زیادی تو ایران اینجورن. به نظر من طلاق راه حل خوبیه برا این موارد چون حداقل ادم یه کاری کرده در این رابطه و دست روی دست نذاشته تا عمرش به اخر برسه و همیشه حسرت بخوره.عشق قبل از ازدواج موهبتی که حداقل میدونی که قبلش تجربش کردی ولی وقتی ازدواج کنی معلوم نیست که عشقی باشه یا نباشه



میترا

سلام
راستش منم مثل خیلی از هم نوعام دارم یه زندگی خالی از عشق رو تجربه میکنم .زندگی که بعضی وقت ها واقعن توش احساس پوچی میکنم ولی خوب گاهی دوست دارم ازاین قفس رها بشم وطلاق بگیرم گاهی هم به خودم میگم که باید به خاطر دختر5 سالم تحمل کنم
واقعن دوراهی بدیه اومیدوارم همه ما بتونیم راه درستو انتخاب کنیم وتو این راه حالا هر چی که باشه باید پیه همه چیزو به تنمون بمالیم وادامه بدیم.



منصوره

سلام زندگی بدون عشق مث نفس کشیدن زیر آب سخته اما این در مورد این خانم باید بگم بهتره سعی کنه ب همسرش علاقه مند بشه چون اگه جدا بشه وضعیت بدتر میشه اما کسی ک الان تو مرحله انتخاب همسره باید اون شخص رو بدون قید شرط دوس داشته باشه چون اگه ب چیز دیگه ای غیر از خود خودش دل ببنده و متوجه بشه چنین چیزی وجود نداره دیگه یعنی وارد یه زندگی خالی از عشق شده وبعد از اون تنها آرروش خلاص شدن از این زندگیه لطفا علاقه قبل از ازدواج رو جدی بگیرید داروغه ک بعد از ازدواج بوجود میاد



منیره

نتایج تحقیقی که روی دو هزار زوج بریتانیایی انجام شده نشان می‌دهد با وجود هیجان و جذابیتهای سال اول، سال سوم شادترین سال ازدواج است؛ در سال پنجم جذابیتها و احساسات کاهش پیدا کرده و جای آن را خستگی و دشواری می‌گیرد و حوالی سال هفتم رابطه ممکن است گسسته یا مستحکم شود.
به گزارش خبرنگار سایت پزشکان بدون مرز به نقل از بی بی سی، این تحقیق که توسط شرکت حقوقی اسلیتر و گردون انجام گرفته است، نشان می‌دهد سال اول معمولا با شادی و هیاهوی ازدواج سپری می‌شود و در سال دوم زوج‌ها شروع به شناخت بیشتر یکدیگر می‌کنند.
در سال سوم زوج‌ها یاد گرفته‌اند با تردیدهای گهگاهی و ایرادات همدیگر چطور کنار بیایند بنابراین همزیستی راحتی را تجربه می‌کنند.
تقریبا در همین زمان است که موضوع تحکیم بیشتر رابطه و اضافه شدن عضو تازه به خانواده مطرح می‌شود، زوجها از پیامدهای مالی ازدواج و تقسیم هزینه‌ها رضایت دارند، و مزایای دو منبع درآمد، این دوره را دوران لذت بخشی می‌کند. معمولا در همین ایام بهبود وضعیت مسکن (بازسازی یا خرید خانه) در جریان است یا به پایان رسیده است.
اما در سال پنجم اوضاع عوض می شود؛ خستگی و افزایش روزافزون آنچه باید انجام شود شادی و رضایت زوج‌ها را کم می‌کند.
آماندا مک آلیستر وکیل خانواده در موسسه اسلیتر و گوردون می‌گوید: “معمولا زوج‌ها در سال‌های اول برای مشاوره مراجعه نمی‌کنند اما بعد از پنج سال، یا یکی دو سال بعد، بخصوص بعد از بچه‌دار شدن از ما کمک می‌خواهند.”
“حفظ هیجان سال‌های اول که همه چیز تازگی دارد کار دشواری است و اغلب افراد به این نتیجه می‌رسند که زندگی زناشویی انتظارشان را برآورده نکرده است. ما توصیه می کنیم هر کسی که در این مقطع از زناشویی دچار تردید می‌شود جدا به این موضوع فکر کند که آیا این بحران واقعا حل نشدنی است؟ در اغلب موارد این فقط یک برهه دشوار است و شش ماه بعد این مرحله کاملا پشت سر گذاشته می‌شود.”
آشنایی با خوب و بد یکدیگر، بگو مگوی دائم در باره تقسیم کار و دغدغه های مالی بچه‌داری همگی در حوالی سال پنجم تاثیر منفی خود را بر ازدواج می‌گذراند.
زوج‌هایی که در این تحقیق شرکت کرده بودند سال هفتم را مانند “دیوار” توصیف کردند. اگر آنها از این دیوار با موفقیت عبور کنند، راه برای یک زناشویی شاد و دراز مدت هموار می‌شود.
ده درصد از شرکت‌کنندگان در این پژوهش گفته‌اند “نمی‌دانستند ازدواج چقدر ممکن است سخت باشد” و یک‌سوم زوج‌ها نیز اعتراف کرده‌اند که عشق‌شان به همدیگر نسبت به روزهای اول بعد از عروسی کاهش پیدا کرده است.
در واقع یک سوم زوج‌ها از نظر عاطفی کمبود داشتند و بیست درصد زوج‌ها گفته‌اند روزهایی هست که کاملا از تصمیم خود برای ازدواج احساس پشیمانی می‌کنند.
عدم تطبیق نیازهای جنسی، تفاوت سرگرمی‌ها و تمایلات اجتماعی از موانعی هستند که در سال‌های اول سر راه زوج‌ها قرار می‌گیرند.
نیمی از دو هزار نفری که در این تحقیق شرکت کردند، روز عروسی را شادترین لحظه زندگی و سال اول را شادترین سال (البته بعد از سال سوم) توصیف کردند.
به نظر آنها دلیل اصلی این شادی، “گرمای تازه عروس یا داماد بودن” بعلاوه “خوش‌بینی لگام گیسخته به زندگی تازه در کنار یکدیگر” بوده است.
اما این احساسات خیلی زود فروکش می‌کند؛ بعد از آنکه زوج‌ها متوجه این واقعیت ناخوشایند می‌شوند که رابطه موفق نیاز به چه عزم جزمی دارد.
آماندا مک آلیستر می‌گوید “زوجها اغلب چنان در تب سالهای اول غرق می‌شوند که فراموش می کنند برای ازدواج موفق باید زحمت کشید. ازدواج بالا و پایین و سردی و گرمی دارد. بسیاری از مشکلات را می توان با مشاوره بر طرف کرد اما اگر سردی خیلی بیشتر از گرمای آن است، بجای مشاوره باید به وکیل مراجعه کرد.”
برگرفته از سایت pezeshk.us



تداعى

كاملاً مى تونم درك كنم اين خانوم توى زندگيش چه زجرى مى كشه ،خودم الان بيشتر از يك ساله دارم فكر مى كنم ولى هنوز نتونستم تصميم قطعى براى طلاق بگيرم ،ميترسم بعداً پشيمون بشم.
٢٧ سالمه استاد دانشگاه هستم ومشغول ادامه تحصيل،خانواده بسيار خوبى دارم،وتعريف نباشه از زيبايي و اندام و رفتار خيلى هارو تحت تاثير قرار ميدم.٦ساله ازدواج كردم شوهرم خواستگارم بود ، با وجود اينكه ٣بار بهش جواب منفى دادم بازهم اصراركردوبادو دلى تمام عقد كرديم ،ار اون روز به بعد تحملش كنارم و اينكه به من دست بزنه واسم يه كابوس بود و هست.من با منطق كامل ازدواج كردم و بدون احساس ،بعد از ازدواج تمام سعى خودم رو براى بهتر كردن زندگيم كردم،همكارش شدم و با تمام انرژيم اونو از لحاظ موقعيت اجتماعى و كارى به جايى رسوندم كه هيچ وقت تصورش رو نمي كرد.به طوريكه همه بهش ميگن اگه زنت نبود الان هيچى نداشتى.مشكل من اينا نيست،ما باهم از لحاظ فرهنگى فرق داريم بعضى جاها از صحبت كردنش خجالت مى كشم تو جمع،توى زندگى اصلاً من رو درك نمى كنه يادم نمياد تا الان راحت و با احساس راجع به خودمون و حسمون با هم حرف زده باشيم،البته به غير از اينكه شلختگى و بى توجهيش به همه چيز منو آزار ميده،كه البته همه اينها بر ميگرده به اينكه خيلى تنبله حتى براى رابطه داشتن با من تنبلى مى كنه، تو روابط زناشويى واقعاً باهم مشكل داريم و به هيچ عنوان راضى كردن من واسش اهميتى نداره.انگيزه واسه ادامه زندگى ندارم هيچ حس علاقه يا دوست داشتن نسبت بهش نداشتم و ندارم فقط يه عادته.و اينكه كارمون مشتركه و من واسه اين كار بيشتر از يك بچه از خودم مايه گذاشتم،فكرمى كنم تنها چيزى كه تا الان منو كنارش نگه داشته اينه كه ما همكاراى خوبى واسه هم هستيم و الان توى شهر با انگشت نشونمون ميدن و به عنوان زوج موفق ميشناسن ولى از دل خون منو گريه هام توى تنهايى خبر ندارن.تايكسال و نيم پيش كه رفتارش به جايى رسيد كه انگار ديگه منو نمي ديد هيچ چيز من واسش مهم نبود خيلى تنها بودم و افسرده ياد يك دوست قديمى افتادم كه سالها با هم بوديم و اون ديوونه وار منو دوست داشت و شنيده بودم كه بعد از جدا شدنمون سالها افسرده بود و بيمار،احتياج به محبت داشتم و هم صحبت و مطمئن بودم مي تونه آرومم كنه،رفتم سراغش و بعد از يك سال عاشق اين آقا شدم و زندگى برام معنى پيدا كرد و انگيزه پيدا كردم.و فهميدم چرا انقدر تنها و افسرده بودم.ولى شرايط زندگى و كار اين آقا چندان مساعد نيست پس نمى تونم به طور قطع انتخابش كنم.ولى وقتى باهاش هستم همه چيز واسم شيرينه، چيزى كه حتى يكبار با شوهرم تجربه نكردم و در حسرتش بودم.تا اينكه رفتم پيش روانپزشك و بهم گفت ادامه هردو رابطه اشتباهه.و با توجه به انتظار و شخصيت تو هيچ كدوم از اين دو نفر نمى تونن تورو راضى كنن.ارتباطم رو با اون آقا قطع كردم و سعى كردم دوباره به زندگيم برگردم ولى در توانم نيست و ديگه نمى تونم تحمل كنم، بى توجهيهاش به من باعث شده ازش متنفر بشم،و اينكه نمى تونم حسمو به اون آقا فراموش كنم.گاهى با خودم فكر مى كنم جدا شم و با كسى كه عاشقشم ازدواج كنم ولى بعد مى ترسم و مى گم نكنه بعدها حسرت اين زندگيمو بخورم و يا اينكه ممكنه با اين آقا هم خوشبخت نشم چون ميدونم عشق كافى نيست.و از طرفى ميدونم واسه يك زنه مطلقه زندگى چقدر سخته،و شايد به چيزايى كه دارم يا تجربه كردم نتونم ديگه هيچ وقت برسم.اونم من كه هم عشق رو تجربه كردم و هم شهرت و موفقيت رو و دورى از هر دو منو عذاب ميده.ازتون خواهش مي كنم كمكم كنين انقدر گيج شدم كه ديگه نمى تونم خوب رو از بد تشخيص بدم.هر روز زندگيم واسم شده شكنجه و عذاب.



دنیا تمامه

منم 8 سال درگیر زندگی بدون عشق البته از طرف شوهرم بودم. تمام این مدت با تمام تلاش سعی در حل مشکلات زندگی و گرم کردن رابطه داشتم چون دوسش داشتم غافل از این شدم که مشکلات ما قابل حل نیست چون یک واقعیت تلخ وجود داره واون دوسم نداره. دنیه برام به آخر رسیده



mahsa

ب نظرمن انتخاب باید عقلانی باشه ودر کنارش احساسات.ببینیم کسیک همه معیاره های خوب ازدواجو داره ایا دوسش داریم یا نه.خودمونو گول نزنیم ک شاید بعد ازدواج بهش علاقه پیدا میکنیم وبرعکس از شدت علاقه چشمامونو ببندیم وانتخاب اشتباهی بکنیم.



مهدی

عجب بساطیه! من 33 سالمه و هنوز ازدواج نکردم چون واقعا ازش وحشت دارم. البته خوب میدونم عشق چیه!!! که ایکاش هیچ وقت نمی دونستم. به نظر منم میشه هر نوع کمبودی رو تو زندگی تحمل کرد اما زندگی بدون عشق بدترین نوع زنده موندنه!!!



زهرا

خوش به حال همه اونایی که عشق رو تجربه کردن و عاشق هستن و همدردی میکنم با همه زنهایی که در حسرت عشق هستن . عقد کرده هستم اما هنوز ازدواج نکرده ام . هیچ عشق و محبتی رو از طرف همسرم دریافت نکردهام. جالب اینجاست که هر وقت باهاش صحبت کردم صدای داد و بیدادش بلند شد نهایتنا به گله اومد خونمون و پدر و مادرم هم طرفش رو گرفتن . دوستان شما بگی



سارا

سلام منم همین مقطع ها رو دارم طی میکنم منم احساس میکنم که شوهرم دوستمنداره الان داریم یه زندگی همین طوری برایه گذر زمان میکنیم چون بچه داریم ولی من خیلی دارم زجر میکشم اخه من یه ادمه فوق العاده احساسی هستم و از جانب شوهرم هیچ احساسی نسبت به خودم نمیبینم ولی نمیدونم چرا این زندگی باید ادامه داشته باشه درسته که بچه داریم اما بچمون هم فکر نمیکنم دوست داشته باشه که تو خونه ای باشه که عشقی نباشه



مرده ولی زنده

سلام من هم میگم زندگی بدون عشق یعنی ينی مردن دل .من هم نه ماهه با پسر عموم نامزد کردم وهیچ لاقی بهش ندارم هیچ ازش بدم میاد وقی به از شش ماه از عقدمون گذشته بود فهمید هیچ علاقه ای بهش ندارم و گفت نمی خوام کسی من تحمل کنه ومن هم به پدر ومادرم گفتم و اونا خیلیناراحت شدن چون از اول هم به اجبار اونا ازدواج کردم وحالا می خوایم طلاق بگیریم من میدونم یه دختری که طلاق گرفته خیلی مشکلا میتونه داشته باشه یا اصلا هیچ عشقی سراقش نیاد بااین حال من میخوام زندگیمو از نوشروع کنم در صمن نامزدم از شرایط عالی برخورداره شغل عالی وفوریتهای پزشکی میخونه ولی من اصلا علاقی بهش ندارم ومیدونم اشتباه کردم تن به این ازدواج دادم ولی میخوام قبل از رفتن زیر یک سقف میخوام طلا ق بگیرم خواهش میکنم برام دعا کنین اینده خوبی داشته باشم



رها

منم تحت فشار های خانواده ازدواج کردم و حالا از نبود عشق زجر می کشم من فقط گول این حرفا را خوردم که علاقه خودش به وجود میاد و وقتی صیغه عقد را می خوننده یه مهری تو دلت می افته ولی دروغه این مطلب را نوشتم تا کس دیگه ای این فریب ها را باور نکنه



علی’طاهره

خیلی عالی بود مطالب’مرسی’



tuti

پس اینطور که از کامنتا میشه نتیجه گرفت:
"علاقه الزاما بعد ازدواج به وجود نمیاد و احتمال به وجود اومدنش کمه"



صبا

قربون دهنت تیردادجان این دوروزعمروامونده رواینقدرجدی نگیرید







نام
ایمیل
وب سایت http://
نظر
Error...

Error...

File not found: recherche_etendue_stats