پذيرش سايت > از زندگی > عادت کرده ایم به این که بگوییم و ... نگفته باشیم ...

19 فوريه 2009

عادت کرده ایم به این که بگوییم و ... نگفته باشیم ...

"آخه چرا شما اینقدر قشنگ حرفاتونو، هم می زنید، هم نمی زنید؟ "

این جمله بخشی از کامنت شادی عزیز است برای یکی از یادداشت های اخیر من. گذشته از این که به وقتش بسیار از بابت این تعریف ایشان محظوظ شدم باید بگویم امروز داشتم با تاسف به این رویه ی مالوف جاری در میان من و بسیاری دیگر از شهروندان وبلاگستان و غیر وبلاگستان فکر می کردم.

زندگی های دوگانه و چندگانه ای را تجربه می کنیم. زندگی هایی که درون و بیرون شان یکی نیست. سالهاست که عادت کرده ایم به این که محتاطانه حرف بزنیم، محتاطانه عمل کنیم، حساب و کتاب کنیم، فکر عاقبت کار باشیم بیش از آن که حال را بیاندوزیم و تجربه کنیم. پیر شدیم در غفلت و حسرت از آنچه می توانست باشد بدون هراس و یاس و ناکامی. به سرخ نگاهداشتن صورت ها در عین زردی درون عادت کرده ایم. هنرمندی مان به این است که ناگفته های مان را در لابلای سطور پنهان داریم به امید این که شنونده عاقل است و البته که درک هم می شود و شده است وخواهد شد برای آنان که می دانند!

امروز برخوردم به این لینک که درباره ی کیفیت زندگی مردم در کشورهای مختلف است. ببینید ما کجاییم!


نظرات


داود

سلام خانم دکتر؛
من با دکتر پیران موافقم که میگه شرایط تاریخی ایران باعث شده تا انسان ایرانی این قدر تودرتو و پیچیده جلوه کند. ولی این ساختارهای کهن کی درهم شکسته خواهد شد، خدا می داند؟
خیلی وقته که به ما سر نمی زنید. بای



مهدیه

جسارتتان را می ستاییم خانم دکتر
گیرم که خیلی ها نخواهند حقشان را بگیرند



عمو اروند

هفتاد سالی است که به اجبار چنین کرده‌ام.



منصوره

من هم هميشه عاشق اين جسارت، آزادگي و البته صراحت شما هستم... اتفاقا به نظر من شما از جمله افرادي هستيد كه عقايد و نظراتتان را به بهترين شكل و خلاقانه (با توجه به شرايط حاكم بر جامعه‌ي ما!) بيان مي‌كنيد... به‌نظرم اگر ملاحظه‌اي هم در نحوه‌ي بيان و نوشته‌هاي شماست، بيشتر به دليل محبت ذاتي و احترامي است كه به‌طور كلي نسبت به افراد مقابل خود قائليد... ولي با اين حرف كاملا موافقم كه شرايط فرهنگي و تاريخي، از ما انسانهاي دوگانه‌اي ساخته است.



selfexpress

خانم دکتر عزیز،
حدس میزنم شما خود تجربه زندگی خارج از کشور را دارید. عمق حسرت واقعی را وقتی درک می کنید که از ایران بیرون بیایید و در یکی از آن کشور های بالای لیست زندگی کنید. من به تازگی به استرالیا مهاجرت کرده ام و مشکلات یک فرد مهاجر تنها را دارم. اما با دیدن شرایط اینجا روزی نیست که آه نکشم که چرا زودتر این کار را نکردم. اشتباه نکنید، من هم برای خانواده و تعلقات احساسی که در ایران دارم دلتنگ می شوم اما چیزهایی اینجا می بینم که در ایران خلافش بود و عجیب اینکه به سادگی می توانست در ایران هم مثل اینجا باشد. همین چیزهای ریز و جزیی تفاوت کشورهای بالای لیست با کشور های وسط یا پایین لیست هستند نه مثلا وجود ماشین آخرین مدل یا خانه های مدرن که همه جا پیدا می شود...

ده سال پیش، من سه سال در ایران وقت و هزینه صرف تحصیلات تکمیلی در دانشگاه آزاد (تهران) کرده بودم. دانشگاهی که پول گرفت و می گیرد و به جای فراهم کردن امکانات تحصیلات مثلا تکمیلی ، در هر جا که دستش رسیده ساختمان و زمین خریده با پول دانشجو ها که باید برای خودشان خرج می شد. من برای پایان نامه ام مجبور بودم که از کتابخانه های دانشگاه های دولتی استفاده کنم چون دانشگاه آزاد از تحصیلات تکمیلی فقط عنوانش را داشت و دارد ! با بدبختی از این کتابخانه ها استفاده می کردم. یادمه یکبار برای بررسی امکان استفاده از کتابخانه دانشگاه شهید بهشتی به آنجا رفتم و پرسیدم که آیا می توانم با داشتن معرفی نامه از منابع آنجا استفاده کنم یا نه. مسئول کتابخانه که انگار دارد در مورد ملک پدریش توضیح می دهد با عصبانیت گفت: منابع اینچا برای بچه های خودمان هست ما موظف نیستیم به بقیه سرویس بدهیم (شاید درست گفته باشد) حالا سری به کتابخانه های دانشگاه های اینجا بزنید (می توانید در سایت های اینترنتی شان هم چک کنید) استفاده از کتاب ها برای همه مردم (بدون هیچ شرطی!) در محل کتابخانه ها آزاد هست! تا آنجا که من دیدم از هیچ کس هم برای ورود به دانشگاه و محوطه های مربوط به آن کارت نمی خواهند (قسمتی از محوطه یکی از دانشگاه ها ی معتبر و بزرگ این شهر مسیر پیاده روی روزانه عموم مردم هست) بروز بودن کتاب های تخصصی این کتابخانه ها و تعداد منابع مربوطه آدم رو در مقابل حقارت منابع بهترین دانشگاه های ایران – دانشگاه آزاد که عددی نیست! – به حسرت وا می داره. عضویت در کتابخانه های عمومی شهری هم برای "همه" هست با امکاناتی به مراتب بیشتر و کتاب هایی خیلی به روز تر از مثلا کتابخانه عمومی خوبی همچون حسینیه ارشاد در تهران که اون هم برای عضویت شرط و شروط داره. کتابخانه ایالتی اینجا هم امکاناتی داره که احساس آرامش بودن در اون حداقل چیزیه که در تضاد کامل با برخورد مسئول حراست ظاهرا مدرن ترین کتابخانه ایران ، کتابخانه ملی ، بود که به من اجازه نداد وارد کتابخانه بشم چون شال سرم بود نه مقنعه و میخواست که من از سر تپه های عباس آباد برگردم داخل شهر مقنعه سرم کنم برگردم که آقا اجازه بده من عضو مدرن ترین کتابخانه ایران (و البته در مقابل آنچه اینجا آدم می بینه همچین آش دهن سوزی هم نیست) بتونم برم داخل کتابخونه!

خانم دکتر، این فقط یک مثال ساده بود. یک مثال فرهنگی برای شما که استاد دانشگاه هستید و با مسائل فرهنگی در تماسید. تقریبا هر چیزی و هر پروسه ای در اینجا من رو یاد همون چیز و همون پروسه در ایران میندازه که اینجا ساده و آسان و برای همه هست و اگر شرط و شروطی باشه منطقی و قابل قبوله اما در ایران پیچیده و فرسایشی و اعصاب خرد کنه و پر از شرط و شروطیه که با پارتی بازی میشه نقضشون کرد. حسرت من از فرسوده شدن در سالهای نوجوانی و جوانیم بوده که برای هر چیز جزیی و ساده ای با هزاران شرط و شروط مواجه می شدم و بدون داشتن پارتی آنقدر باید بدو بدو می کردم که وقت و اعصاب و هزینه صرف شده برای این بدو بدو ها بیشتر از چیزی بود که برای اصل قضیه صرف میشد! ما فرسوده شدیم به انواع مختلف برای هیچی، برای چیزهایی که می توانست خیلی ساده تر و راحت تر باشد. ما در ایران برای کاری که بطور نرمال مقدار کمی انرژی و وقت و هزینه و بدو بدو و اعصاب می خواهد ده برابر خرج می کنیم. و این اینجا نیست. البته اینجا هم باید برای کار کردن و پیشرفت کردن زحمت کشید اما فرسودگی ، فکر نمی کنم!



سیاهنگاری

من الآن کاملا می تونم دو تا شخصیت خودمو از هم جدا کنم. و تنها دلیلی که باعث میشه اینطوری فکر و زندگی کنم و یک شخصیت بیشتر نداشته باشم اینه که از ترد شدن می ترسم. چون اطرافیانم تحمل من واقعی رو ندارن.



پامج

سفره صبحانه گسترانیده شده و قبل از دم آمدن چای گفتیم به شما عرض احترام کرده باشیم. خانم دکتر عزیز خود بهتر می‌دانید که علتش از کجا نشأت می‌گیرند. در جامعه‌شناسی "نهادها و نقش" را که تدریس می‌کنید این‌گونه مسائل را نیز می‌توانید بسط و گسترش دهید تا به یک نتیجه‌گیری معقول و منقول دست پیدا کنیم. ضمناً اگر از من یک‌لا قباست باید بگویم دیر زمانیست که نهاد حکومت، آموزش و پرورش‌مان سیستم نفاق و منافق‌پروری را به راه‌ انداختند تا لایه‌های رفتاری جوانان بعد از انقلاب پیچ در پیچ و مبهم "تعارض نقش‌ها"جلوه‌گر شود. یک نکته‌ای که برایم جالب است و خود نیز آنرا به مراتب تجربه کردم اینست که هر چه از فکر و اندیشه‌ات کمتر بدانند در سیستم‌های سازمانی حساب بیشتری نیز برای سپردن کارهای بزرگ برایت باز می‌کنند . . .



پژک صفری

سلام. جواب همه تان را در این غزل داده‌ام بخوانید و الا خودکشی می کنم ...



مرتضي

خوشحالم استاد از اينكه به اين نتيجه رسيديد خودتون!!!!(آيكون افتخار كردن)
خب استاد روزنامه داريم تا روزنامه
درسته كه همشون چرت و پرت مي نويسن( كه البته اين كار روزنامه نگاراي علامه نيست!!!!!) ولي خب بعضي هاشون چرت و پرت هاي بهتري مي نويسن!!!!
راستي استاد جاتون خالي چارشنبه شب رفتيم مراسم ارامنه
واي كه چه مردمان نيك و خوش برخوردي هستن
واقعا آدم يه جاهايي كلي كليشه هاي ذهني اش از هم مي پاشه
( يه شاخه گل)



شادی

اینا که گفتید که بد نیست شیرین جان! باعث می شه آدم خلاقیت به خرج بده و حرفهاش رو در صد لایه بپیچه تا خود نمایش داده نشدنی اش پنهان بمونه و بدین ترتیب به استعدادهاش پی ببره! بعد هم مخاطب حرف گوینده رو با نشانه هایی که ازش داره تفسیر می کنه و لذت میبره که - لااقل به خیال خودش- فهمیده منظور چیه و به خودش امیدوار می شه که اشاره ای براش کافی بوده و اینو به گوینده میگه و اون هم لذت می بره که فهمیده شده و باز مخاطب خوشحال می شه که گوینده رو خوشحال کرده و خلاصه این رابطه ای که در حین فرایند حاصل می شه عمرا اگه با شفاف گویی بدست می اومد!حتی اگه همه این معناهایی که ما به کلام دیگری دادیم نادرست باشه و محصول تخیل و توهم خودمون باشه! پس نتیجه می گیریم زنده باد زندگی چندگانه!

اما جدی تر اینکه من فکر می کنم ایرانی لذت می بره از رمز گذاری و رمزگشایی.حافظ چرا اینقدر دلنشینه؟ چون مبهم می گه وآخرش هم آدم نمی فهمه فلان کار رو کرده و به فلان چیز معتقد بوده یا نه. هر کسی اون چیزی رو می فهمه که خودش دوست داره و همه هم حافظ رو دوست دارند. اصلا ادبیات ما آمیخته با همین ایهام و ابهامه. چند روز پیش به مناسبت سی امین سال انقلاب تلویزیون فرانسه چند نفر رو آورده بود از جمله خانم لیلی انوار که استاد ادبیات فارسی در پاریسه. داشت حرف جدید رییس جمهور خطاب به اوباما رو تفسیر می کرد که راجع به دو شرطی بود که برای گفتگو با آمریکا قائل شده بود. می گفت ایرانی ها مستقیم حرفشون رو نمی زنند و غرب هنوز این رو نفهمیده. این «عدالتی» که احمدی نژاد ازش حرف می زنه پشتش حرفهاست. می گفت که حرف سیاست مدارهای ایرانی هم پر از پرده پوشیه.



ترابی

اووووه...



دارا

کلام رک / کلام دو پهلو / کلام کنایه آمیز / کلام ایما گونه و ...

اونچه در ارتباطات نقش مهم داره (فارغ از اینکه در کدوم دیار و جامعه فرهنگی سکونت داریم) انتخاب صحیح و کاربردی شیوه کلام برای بیان موضوع مطروحه با توجه به موقعیت، مخاطب و ... هست.

اطلاق اینکه من چون در ایرانم صنعت کلامی من اینگونه باشد و اگر در آلمان (بفرض) بودم، گونه ای دیگر، نشان از ایده من در مورد دسته بندی آدمهای ایرانی و آلمانی است. (که رد میکنم شدیدا)

عصر فاصله گزاردن بین ملتها (و نه سیستمهای سازمانی و مدرنیته و ...) قطعا سپری شده (با گسترش رسانه های فراگیر)و آنچه این موضوع رو بیان کنه یا قوام ببخشه، به نظر من جلوگیری از خودباوری مردم و دامن زدن به ایست فرهنگی اوناست.

با شیوه کلام خودمون به مخاطب پیام میدیم که مایلیم با ما چگونه وارد ارتباط بشه.
اگر قطعیت و شفافیت کلام و ارتباط رو می پسندیم به ناچار مجبوریم (تاکید بر اجبار دارم) شفاف و قاطع باشیم.

و اما موقعیت ! شخصا اعتقاد دارم این گزینه هم ناشی از شرایطی است که خودمون باعث قوام بیشتر اون میشیم تا جاییکه تثبیت میشه و به مدلی برای شیوه کلام قاطبه جامعه تبدیل میشه.

احتیاط رو میپسندم ولی دگرگونه به نمایش در اومدن ؟ ابدا !! در این حالت ترجیح میدم مطلبی رو نگم (که البته سکوت سرشار از ناگفته هاست) دوگانه زیستن؟ ابدا!! که اعتقاد دارم تنها چیزی که در این وانفسا میشه بهش نازید، خود بودن و خود زیستن است! (جای صحبت زیاد داره ولی در دنیای اعداد! خریداری نداره)

حتما زیاد شنیدین در اروپا و امریکا برای مثلا اعتراض به گران شدن بنزین، جمعیتی با به صدا درآوردن سوت و یا نشستن بر کف خیابون در محلی اجتماع میکنند. بی هیچ نیازی به صدور قطعنامه و ... ! شفافیت موجود در این حرکات بیش از هر کلامی گویاست.

در مورد این بلاگ به عنوان سکویی که بازدیدکنندگان فهیمی از آن در ذهن من متصور هستند، میپسندم که شفافیت محتاطانه تا حدی باشه که با رجوع به اینجا (شخصا روزی بیش از 10 بار) احساس متفاوتی از اونچه متداول است رو بدست بیارم. مثلا وقتی لینکی از قیاس زندگی در کشورها (بسیار نیکو هرچند قدیمی) در اون منتشر میشه، به موازاتش با لینکی دیگه، مهاجرین به خارج، به تمسخر و استهزا گرفته نشن (عجب گیری دادم به اون لینکه!). (چون اعتقاد دارم حتی آگهی های بازرگانی نشریات باید متناسب با فضای عمومی آن باشن).

اینو میگم و بسنده میکنم به اشاراتم!!

گاهی، خیلی زیاد گاهی، از شنیدن بسیاری کلامها احساس میکنم به شعورم توهین میشه. مخصوصا از سکوهایی که انتظارش نمیره.

حال درک من کودن اجازت نمیده پهلوهای کلام رو تشخیص بدم و بشمرم و یا چی؟ نمیدونم.



بهار

سلام خانم احمدنیا من زندرضوی هستم از شروع ترم دنبالتون می گردم می خواستم باهاتون در مورد یک موضوعی صحبت کنم ولی هنوز موفق نشدم می خواستم اگه لطف کنید بگید کی وقتتون آزاد است من مزاحمتتون بشم



Mehdi

زندگی دوگانه... یه جورایی انگار همه رو مجبور کردن که اینجا دورو باشن. دو جور زندگی کنن. گاهی که انگار خودمون هم یادمون می رع چیو قبول داریم و باید چیکار کنیم؟



عاطفه

از این مطلبتون لذت بردم
ولی واقعا چرا مجبوریم؟



داود

من عضو یکی از کروهای شرکتهای هواپیمایی هستم فقط می تونم بگم این اخر بد بختی که ما باید به اعراب که هیچی نداشتن باید غبطه بخوریم







نام
ایمیل
وب سایت http://
نظر
Error...

Error...

File not found: recherche_etendue_stats