پذيرش سايت > از زندگی > پیشاپیش!

30 ژانويه 2010

پیشاپیش!

"مرگ از من چیزی نمی ستاند. من هر آنچه را که قیمتی است پیشاپیش بخشیده ام"*!

به ساده لوحی و کوته اندیشی برخی آدم ها می خندم. مضحکه ی تمسخر خویش شده اند. با من به حماقت بشر بخندید ...

*نقل از کتاب "عشق" کریستیان بوبن، ترجمه ی علی برزگر، تهران: خانه ی معنا، 1383 ص 29


نظرات


حسین

جان گرگان و سگان از هم جداست/ متحد جانهای مردان خداست.»ببخشید خانم دکتر که برای جورآمدن قافیه زنان محذوفند.امیدارم درقافیهء زندگی زنان بزرگی چون شما همواره حاضر باشند.



رهگذز

منطقه جنوب خط كوشك يا پاسگاه زيد. عجيبه اين منطقه تا امروز اينقدر هدف قرارنگرفته بود حسن بدو برو به بچه ها بگو براي نمازصبح كسي بيرون نياد وهمه توسنگربمونند وحتي بجاي وضو هم تيمم كنند. اينوگفت وباموتور به طرف پيچ مرگ حركت كرد . آره اين حرفهاي فرمانده جمال خاني بود در سال 1363 . تازه آفتاب زده بود صداي انفجار تمام منطقه زيد رافراگرفته بود بدون هيچ گرايي وبطور كور كورانه شليك ميكردند بچه ها درتمام خط سنگر گرفته بودند شهيد محمودپاگردكار بايك قبضه تيربار دوان دوان بطرف كانال عموحسين (كانالي كه حفرشده بود زير مقر عراقي ها )درحال حركت بود صداش زدم اشاره كرد عراقي ها دارن واردخط ميشن حالا ديگه حدودا تمام منطقه را دود وخاكستر فراگرفته بود بعضي ازبچه ها بدنهاشون افتاده بود بيرون ازسنگر منهم رفتم جلو ديدم عراقي ها مثل مور و ملخ از زمين وهوا ريخته اند توي منطقه ودرحال قتل وعام كردن بچه ها هستند چيزي كه خيلي باعث تعجب بود پوشيدن لباس بسيجي توسط عراقي ها بود مهدي دهقان گفت حسن من ميرم اونطرف دژ اگه منو زدن به بچه ها بگو اينها عراق هستند كسي امان به آنها نده ودويد به محض دويدن مهدي روباتير زدند مهدي صدازد عراقي عراقي هستند وپهلويش راگرفت وخوابيد من هم به همراه چندتا از نيروها با صداي ياحسين بطرف اونا تيراندازي روشروع كرديم وچندتاشون رو از پا درآورديم .طوري منطقه روگرفته بودنند زيرآتيش كه انگارميخواستن اونجا رو شخم بزنند ساعت ديگه نزديكاي ظهربود دويدم به طرف محمود ديدم محمود نشسته صداش زدم جواب نداد وقتي خوب نگاه كردم ديدم شهيدشده ولي هنوز نيفتاده چون به تيربارش كه قطارفشنگش نموم شده بود تكيه داده بود ازپشت بيسيم خبر اومد نيروهاي تازه نفس واردخط شدند وقتي پرسيدم فرماندشون كيه بقال زاده گفت محمدكاظم وگروهانش اومدند يه لحظه بياد فيلم محمدرسولالله افتادم كه وقتي پيامبر رامحاصره كرده بودند خبراومد حمزه حمزه دارمياد نگاه كردم ديدم محمدكاظم باسينه ستبرش جلوافتاده و پشت سرش هم گروهانش باصداي يافاطمه الزهرا ريختند تو خط وطوي عراقي ها رو از دم تير ميگذرودنند كه انگارساعقه اومده باشه بچه هاي قبلي هم روحيه گرفتند وبافرمان حاج مهدي فرهنگ دوست فرمانده گردان كه ميگفت بچه ها بهشون امان نديد كه بچه ها هم اجابت كردند واز جون مايه گذاشتن . خلاصه حدوداي ساعت 3 بعدالظهر بودكه خط كوشك (پاسگاه زيد) رو ازعراقي ها پس گرفتيم همه خوشحال بودند يه موقع ديدم يكي ازبچه هاي تعاون دارميگه نزديك چهل تا بچه ها شهيدشدند سايه غم تودل همه طنين اندازشد آمبولانسها اومدن مجروح ها روهم بردند شب فرارسيد غم نبودن بچه ها زيادترشد من همانجا تصميم گرفتم بمونم توخط .... دو سه هفته اي ازاين تك عراقي ها گذشته بود كه يك روزصبح ازخواب بيدارشدم فرمانده يگان اومد وگفت ديشب يكي اومده پروانه قايق ها رو بازكرده ماهم فكركرديم كسي ميخواد شوخي كنه رفتيم دنبال پروانه ها كه يهو ديديم چهار پنج نفر داشتند بطرف ما مي آمدند لباسهاي بادگير سفيد تنشون بود يكي ازبچه هاگفت نكنه شيميايي زدنند چون انگار اونا تيم شي ميم ره (تيمي كه منطقه آلوده به شيميايي رو سم پاچي ميكرد) باشند .... ناگهان بطرف ما تيراندازي كردند بله اونا عراقي بودند كه ازشب گذشته كه اومده بودنند واسه شناسايي ديگه نتونسته بوند برگردند ... كتفم درد گرفت وقتي نگاه كردم ديدم تير خوردم اومدم برم طرف سنگر كه ديدم پاي راستم شكست آره چندتاتركش به پاهام خورده بود ناگهان دست راستم قطع شد وبه جلو پرتاب شد خودمو انداختم رودستم اومدم دستمو بردارم كه ديدم اون يكي دستم هم جلو نمي آيد وقتي خوب نگاه كردم ديدم از ناحيه بازو دست چپم هم شكسته خون تمام بدن منو فراگرفته بود محمدرضا داشت صداميزد خدايا دارن حسن رو ميكشند منهم آروم گرفتم روي زمين و اين كلام حضرت ابوالفضل بيادم اومد و زمزمه كردم (والله ان قطعتموه يميني اني احامي ابدا عن ديني) وقتي صورتم روكردم طرف آسمان ديدم از سينه ام خون ميزن بيرون ديگه حدودا گفتم كارم تمومه وبه آرومي چشمهايم رابستم .... وقتي چشمامو را بازكردم ديدم پرستار ميگفت برادر بهوش اومدي اينجا بيمارستان اختر توي تهروني آدرستو بده منهم دوباره چشمهايم را بستم ......



مسعود راستی

سلام هر روز دارم می خندم.



صادق صادقی

سلام (( از زندگی )) حرف بزنیم، دوست داشتنی‌تراست !



حبیب زاده

سلام استاد، خداوند یه جا عدالتو رعایت کرده و اون مرگه! شتری است که دم خونه همه می خوابه! پس باید خوب زندگی کرد با دیگران خوب ساخت و از زندگی لذت برد. غم چیزهای از دست رفته را نخورد البته باید برای زندگی بهتر تلاش و کوشش کرد.



مهتا

سلام خانم دکتر عزیز

خوبین.. کاش روزگار ما هم ...



سوسن جعفری

عجبا!



پامج

بهتر از اين نمي‌شود



فاطمه نصر

سلام خانم دکتر احمدنیا خسته نباشید من یک دانشجوی جامعه شناسی هستم که برای نوشتن یک مقاله در زمینه «روابط دختر و پسر» به مقاله شما با عنوان «نگرش ها و ایده آل های نوجوانان تهران در زمینه همسرگزینی، فرزندآوری و تنظیم خانواده» به عنوان پیشینه احتیاج دارم. اگر برایتان امکان دارد، بسیار ممنون خواهم شد که اصل مقاله تان را برایم ایمیل کنید چون گویا در همایش جمعیت شناسی شیراز ارائه شده بود و پیدا کردن آن کمی مشکل است. باتشکر فراون



سنجری

سلام میتوان زنده بود و زندگی کرد اما به یاد مرگ هم بود شاید به قول سقراط مرگ چیز خوبی باشد



برادر

سلام: من خاطرات رهگذر راخواندم والعان هم خانه شان هستم ولي همينجا به حاج حسن ميگم خيلي هاش را فراموش كردي اوهم ميگه چون 23 بار بيهوشي گرفتم . البته من ميگويم شايد خداخواسته يادت برود. مابعدازجنگ هم از سال 67 در دانشكگاه علوم پزشكي باهم بوديم. اينهم شعر روزهاي سالم بودنمان است مرگ اگر مرداست گونزدمن آي تا درآغوشش بگيرم تنگ تنگ . البته حالا داره خنده ميكنه و به زبان آلماني ميگه (يتس ايش دنكه نيشتس )يعني حالا فكر نميكنم .چون ميترسه زنش وبچه هاش بفهمند. نميدونيم چيزهايي كه فرستاديم قيمتي بودند يا نه ولي اينو ميدونيم . . . !!!شماجامعه شناسيد اين جامعه را چطوري ميشه شناخت



محمد

سلام بیچاره من ، به هر که دل آویختم به مهر / روزی دو ، سوخت جانم و پنداشتم که اوست/ دردا که نسپرده دو گاهی به نیمراه / دیدم که سراب چشمه جوشان آرزوست







نام
ایمیل
وب سایت http://
نظر
...اشتباه

...اشتباه

فايل recherche_etendue_stats پيدا نميشود